میدل ایست نیوز: جان بولتون، مشاور امنیت ملی سابق در دولت دونالد ترامپ، در یکی از مصاحبه های خود پیش از به قدرت رسیدن مجدد طالبان در افغانستان، عامل شکست آمریکا در افغانستان را تغییر ماموریت آن از مبارزه با تروریسم به «ملت سازی» توصیف کرده بود. از دیدگاه او، ایالات متحده باید کنترل بر سایت های استراتژیک در افغانستان را با هدف جلوگیری از به قدرت رسیدن تروریست ها در اختیار می گرفت و نباید هدف بلندپروازانه مشارکت در بازسازی بلند مدت جامعه افغانستان را دنبال می کرد.
بولتون، یکی از محافظه کاران تندرو که در زمان تصمیم دولت جورج دابلیو. بوش به حمله به افغانستان در واکنش به حملات یازدهم سپتامبر به عنوان یک مقام عالی رتبه در دولت مشغول به کار بود، در قضاوت و انتقادی دشوار پس از حادثه از مسائلی سخن گفت که «باید» رخ می دادند. اما اظهارات او تصورات و آرزوهایی خام هستند و کار از کار گذشته است.
ایالات متحده نیز مانند دیگر قدرت های امپریالیستی، نمی توانست فقط جامعه افغانستان را نابود و به اشغال نظامی صرف اقدام کند. مجبور بود همانند همه پیشینیان خود، برای کاهش هزینه های اشغال نظامی و همچنین اثبات مشروعیت خود میان افغان ها و آمریکایی ها، در صدد بازسازی جامعه برآید. و مانند همه دیگر قدرت های امپریالیستی پیش از خود، ناگزیر روند بازسازی جامعه را مطابق تصویر ذهنی خود پیش برده و در نتیجه، به یک نسخه کج و معوج از خود رسید.
در رابطه با ایالات متحده، بازسازی در افغانستان و بعدتر در عراق مطابق تصویر ذهنی خود به معنای تلاش برای ایجاد نمادی از لیبرال دموکراسی آمریکایی بود. واژه ای که سیاست گذاران آمریکایی برای این سیاست در نظر گرفتند، «ملت سازی» است بود. با این حال، واژه دقیق تری برای توصیف شیوه آمریکایی در مدیریت جوامع فتح شده وجود دارد که «بازسازی لیبرال دموکراتیک» است.
فیلیپین به عنوان یک پارادایم
تجربه آمریکا در بازسازی لیبرال دموکراتیک نه به ویتنام در اواسط قرن 20، که به فتح فیلیپین در سال های پایانی قرن نوزدهم برمی گردد. همانند افغانستان، این اتفاق پس از سرکوب وحشیانه یک جنبش ملی گرایانه و با کشته شدن حدود 500هزار فیلیپینی رخ داد. بازسازی لیبرال دموکراتیک دو هدف داشت: 1) توجیه عملیات برای گسترش قدرت دریایی آمریکا برای آمریکایی های داخل کشور و دسترسی به مجمع الجزایری استراتژیک در آسیا به منظور دور زدن تجارت چین، و 2) یافتن راه حلی برای نحوه مدیریت مردم سرزمین های فتح شده.
واشنگتن برای مشروعیت بخشیدن به جنگ فتح یک مستعمره، منطقی را ارائه داد که بازتاب ریشه آمریکا در یک انقلاب ضد استعماری و دمکراتیک بود: «آماده کردن فیلیپینی ها برای حکمرانی دموکراتیک.» بسیاری از آمریکایی ها، از جمله مارک تواین نویسنده، متوجه این تناقض بودند، اما در میان سیلی از ملی گرایانی که پیوستن ایالات متحده به صفوف قدرت های استعماری را جشن می گرفتند، نادیده گرفته شدند.
ایالات متحده در بازسازی لیبرال دموکراتیک فیلیپین موفق عمل کرد، اما این موفقیت بر دو شرط ضروری استوار بود: پیروزی کامل بر مقاومت و جلب همکاری نخبگان معتبر محلی در ایجاد نظم لیبرال دموکراتیک.
پیوند عمده نهادهای سیاسی مدت کوتاهی پس از فتح آغاز شد. مقامات استعماری آمریکا و مبلغین پروتستان به عنوان مربی خدمت می کردند و طبقه بالای جامعه بومی از یک گروه دانشجویی وظیفه شناس تشکیل شده بود. در زمان استقلال رسمی فیلیپین در سال 1946، نظام سیاسی آن آینه ای از نظام آمریکایی بود و این کشور رئیس جمهوری متعادل و کنگره و قوه قضائیه مستقل داشت. نظام دو حزبی چند سال بعد پدیدار شد.
با این حال، واقعیت موجود ایدئولوژی دموکراتیک را نفی کرد. نهادهای رسمی دموکراتیک به پوششی برای ادامه حکومت فئودالی در جامعه زراعی تبدیل شدند. زمین داران ثروتمند که به طبقه حاکم تبدیل شده بودند، با اشتیاق از سیاست های انتخاباتی استقبال کردند، اما اشتیاق آنها از روی اعتقاد به دولت نماینده عموم نبود. دلیل سازگاری آنها با نظام حکومتی ایالات متحده این بود که رقابت برای قدرت از طریق انتخابات امکان پذیر می شد و آنها را به عنوان طبقه حاکم در برابر طبقات ناهمگون روستایی و شهری متحد می کرد.
بازسازی ژاپن شکست خورده
تجربه بعدی ایالات متحده در بازسازی لیبرال دموکراتیک در ژاپن پس از شکست کامل آن در جنگ جهانی دوم بود.
مقامات دولت جورج دابلیو. بوش در توصیف تلاش آمریکا پس از حمله به افغانستان و عراق، پروژه سیاسی خود را با بازسازی ژاپن پس از جنگ جهانی دوم تحت رهبری ژنرال داگلاس مک آرتور قیاس می کردند. محققان مطرح ژاپن از جمله جان دوِر و چالمرز جانسون با این قیاس مخالف بودند و یادآور شدند که شرایطی که درباره ژاپن صدق می کرد، در افغانستان و عراق وجود نداشته است. ژاپن از نظر دو شرط لازم برای موفقیت بازسازی لیبرال دموکراتیک، شکست کامل ملت تابع در جنگ و همکاری نخبگان حاکم با قدرت اشغالگر، بیشتر شبیه فیلیپین بود.
از تفکر تا ماموریت در ویتنام
موفقیت های بازسازی لیبرال دموکراتیک در فیلیپین و ژاپن و نادیده گرفتن آنچه پرونده این دو کشور را خاص کرده بود، احتمالا دلیل بسط دادن آن تجربه و تبدیل آن به یک دکترین تمام عیار برای مقابله با جنبش های آزادی بخش ملی تحت رهبری کمونیست ها در طی جنگ سرد بود.
رقابت با کمونیسم به اصلاح سرنوشت ساز این اظهارات توماس جفرسون منجر شد: «انقلاب ما و پیامدهای آن وضعیت انسان ها را در بخش وسیعی از جهان بهبود می بخشد.» جفرسون آمریکا را یک الگو می دید. اما همانطور که فرانسیس فیتزجرالد در کتاب «آتش در دریاچه» اشاره کرده، اعتقاد جفرسون در دهه های 1950 و 1960 به این عقیده تبدیل شد که ماموریت ایالات متحده ایجاد دموکراسی در سراسر جهان است و دموکراسی انتخاباتی همراه با مالکیت خصوصی و آزادی های مدنی، چیزی است که آمریکا باید برای جهان سوم به ارمغان آورد. دموکراسی نه تنها مبنای مخالفت با کمونیسم، که به روش عملی برای اطمینان از کارآیی اپوزیسیون تبدیل شد.
بدین ترتیب، بازسازی لیبرال دموکراتیک از یک تفکر درباره مدیریت مردمان سرزمین های فتح شده به یک ایدئولوژی جهان شمول تبدیل شد که به دنبال بازسازی جهان مطابق تصور آمریکا بود.
اما ویتنام، به این ایدئولوژی دموکراسی تبلیغ شده از سوی آمریکا شوک وارد کرد. آمریکا نتوانست جنبش آزادی بخش ملی را از نظر سیاسی و نظامی شکست دهد. نخبگان محلی که آمریکا برای لیبرال دموکراسی با آنها متحد شده بود، نه لیبرال بودند و نه دموکراتیک و نه اعتبار قابل توجهی در کشور داشتند. و مردمی که پیشتر فرانسوی ها را بیرون رانده بودند، به ایالات متحده به چشم قدرت استعماری نگریستند که سعی داشت جای فرانسه را بگیرد. فاجعه در ویتنام به قدری شدید بود که تفکر ایجاد ملت لیبرال دموکراتیک باید در همان جا دفن می شد. اجماع بر این است که شرایط اولیه برای موفقیت الگوی آمریکایی هرگز در ویتنام وجود نداشت.
اما ایالات متحده نیز مانند دیگر قدرت های امپریالیستی، نمی توانست فقط جامعه افغانستان را نابود و به اشغال نظامی صرف اقدام کند. مجبور بود همانند همه پیشینیان خود، برای کاهش هزینه های اشغال نظامی و همچنین اثبات مشروعیت خود میان افغان ها و آمریکایی ها، در صدد بازسازی جامعه برآید. و مانند همه دیگر قدرت های امپریالیستی پیش از خود، ناگزیر روند بازسازی جامعه را مطابق تصویر ذهنی خود پیش برده و در نتیجه، به یک نسخه معوج از خود رسید.
واژه ای که سیاست گذاران آمریکایی برای این سیاست در نظر گرفتند، «ملت سازی» است بود. با این حال، واژه دقیق تری برای توصیف شیوه آمریکایی در مدیریت جوامع فتح شده وجود دارد که «بازسازی لیبرال دموکراتیک» است. موفقیت ظاهری آمریکا در اجرای این سیاست در فیلیپین و ژاپن بر دو شرط استوار بود: پیروزی کامل بر مقاومت و جلب همکاری نخبگان معتبر محلی در ایجاد نظم لیبرال دموکراتیک. و نبود همین دو شرط اولین شکست سنگین تفکر آمریکایی در ویتنام را رقم زد.
جان گرفتن دوباره تفکر قدیمی: ملت سازی در عراق و افغانستان
متاسفانه ایدئولوژی بازسازی لیبرال دموکراتیک با شکست در ویتنام دفن نشد و تنها برای مدتی کنار گذاشته شد. این ایدئولوژی در اوایل دهه 2000 و پس از حمله به عراق و افغانستان، جان تازه ای گرفت. عوامل متعددی در حمله به هر دو کشور دخیل بودند که از جمله آنها می توان به انتقام حملات 11 سپتامبر اشاره کرد؛ اما در واقعیت، روند امور در دو کشور اساسا فرصت های آمریکا برای تغییر شکل محیط سیاسی جهانی پس از جنگ سرد قلمداد می شدند.
حامیان این استراتژی «نومحافظه کاران» بودند که با پیروزی جورج دابلیو. بوش در انتخابات سال 2000، واشنگتن را تحت کنترل خود درآوردند. از شخصیت های اصلی آنها می توان به دیک چنی، معاون رئیس جمهوری، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع، و پل ولفوویتز، معاون او، اشاره کرد. وزیر دفاع حضور اسامه بن لادن در افغانستان را بهانه ای برای حمله به این کشور دید و در صدد مردتبط کردن صدام حسین با حملات 11 سپتامبر و حمله به عراق برآمد.
افغانستان و عراق قرار بود نمونه ای از توصیف رومی ها درباره «جنگ های الگو» در کتاب نمایشی نومحافظه کاران باشند: اولین قدم در از بین بردن «دولت های سرکش»، جلب وفاداری بیشتر دولت های وابسته یا جایگزینی آنها با متحدان قابل اعتماد، و ترساندن رقبای استراتژیک مانند چین از تصور رقابت با ایالات متحده. تمایل به استفاده از زور در عراق و افغانستان به گونه ای طراحی شده بود که استفاده از نیروی نظامی در آینده را به دلیل رعب و وحشتی که در دوست و دشمن ایجاد می کرد، غیر ضروری کند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه 1990 به نومحافظه کاران این فرصت را داد که یک جهان تک قطبی دائمی بسازند و آنها می خواستند از این فرصت استفاده کنند.
ناکامی در ویتنام فراموش شد و بازسازی لیبرال دموکراتیک بار دیگر به پروژه سیاسی پس از تهاجم تبدیل گشت. اما به رغم مباحصات درباره بازسازی لیبرال دموکراتیک، این پروژه هرگز در عراق آغاز نشد. پس از حمله، ایالات متحده سیلی از تبعید شدگان عراقی از غرب را به این کشور کشاند، اما دریافت که این نخبگان سیاسی هیچ پایگاهی در داخل کشور ندارند. پس از آن، یک شورش گسترده به رهبری اعضای سابق ارتش صدام آغاز شد که هرگونه توهم درباره شکست کامل جامعه عراقی را از بین برد. در نهایت با برکناری صدام، اکثریت شیعه که برای مدت زمان طولانی در حاشیه بودند، از فرایندهای انتخاباتی ایجاد شده توسط آمریکا برای ایجاد یک دولت فرقه ای استفاده کردند و سنی ها را به حاشیه راندند.
آمریکایی ها که نتوانستند شورش را متوقف کنند، با سران طایفه سنی در مناطق روستایی به توافق رسیدند و در صدد استفاده از روابط خونی برای کنترل شورش برآمدند. اما هدف اصلی این مناسبات «ضد شورش» که با ژنرال دیوید پترائوس مرتبط است، این بود که امکان خروج سربازان آمریکایی از عراق با توهم ثبات در این کشور را فراهم آورد. رویای یک عراق لیبرال دموکراتیک در هاله ای از ابهام بود و هرج و مرج، بی ثباتی و خلاء قدرت ناشی از حمله آمریکایی، فضا را برای ظهور داعش مهیا ساخت.
بازسازی لیبرال در افغانستان حتی مشکل تر از عراق بود. طالبان شکست نخورد و اساسا اولین پیش شرط یک بازسازی موفق حاصل نشدند. نخبگان محلی هم اعتباری نداشتند که بتوانند به شرکای قابل اعتماد پروژه لیبرال دموکراتیک تبدیل شوند. رژیمی که آمریکا سعی کرد به عنوان یک دموکراسی روی کار آورد، اساسا نتیجه سازشی میان سرداران بی اعتبار و قاچاقچی های مواد مخدر بود که قدرتی ورای شهرها نداشتند. طبق اظهارات ریچارد کلارک، مقام ارشد مبارزه با تروریسم در دولت بوش، حامد کرزای که دست نشانده آمریکا بود، در خارج از کابل و دو یا سه شهر دیگر اختیاراتی نداشت. ایالات متحده با یک توافق غیرقابل اجرا دولت مرکزی ضعیفی را در کابل روی کار آورد و جنگ سالاران قدرتمند مستقل که در اخاذی و تجارت مواد مخدر فعالیت می کردند، در خارج از شهرها متحد شدند. به عبارت دیگر، ایالات متحده یک دولت شکست خورده را جایگزین طالبان کرد.
در همین حال، طالبان یک رژیم موازی در بخش عمده افغانستان ایجاد کرد که وظایف اساسی دولت مانند اجرای عدالت را انجام می داد. یکی از فعالان برجسته حقوق زنان، در قیاس عملکرد حکومت طالبان با عملکرد رژیم تحت حمایت ایالات متحده گفت: «در استان های دورتر از پایتخت، نظام قضایی طالبان در موارد سرقت یا جنایات جزئی موثرتر از پلیس محلی عمل می کند. دادگاه های آنها به رهبری بزرگانشان برای یافتن فرد متخلف جلسه می گذارند و سپس سارق را وادار می کنند تا کالاهای سرقت شده را پس دهد؛ نتایجی که نیروهای پلیس محلی فاسد نمی توانند به آن دست یابند. فقر و دیگر مشکلات، رشوه را عادی کرده است.»
زندگی برای زنان مطمئنا در شهرها بهتر بود، اما ارتقاء حقوق زنان همام مشکلی مشابه دیگر شرایط لیبرال دموکراسی داشت: بسیاری از افغان ها به آن به مثابه انگی مرتبط با حمله آمریکا می نگریستند و می نگرند. رفیعه زکریا در این باره گفته: « فمینیست های سفیدپوست در داخل و خارج از دولت ایالات متحده تصمیم گرفتند که جنگ و اشغال برای آزادی زنان افغان ضروری است. منطق آنها این بود که مداخله نظامی چیز خوبی است و زنان افغان هم با آن موافقند. مشکل اینجا بود که فمینیست های افغان هرگز از مریل استریپ درخواست کمک نکردند، چه رسد به اینکه خواهان حملات هوایی ایالات متحده باشند.»
اتفاقی که احتمالا حتی طالبان را شگفت زده کرد، سرعت سقوط دولت در کابل پس از خروج آمریکایی ها بود. برخلاف تصور مطبوعات غربی از «حمله وحشیانه»، بازپس گیری شهرهای بزرگ توسط طالبان تا حد زیادی یک راهپیمایی مسالمت آمیز بود و تلفات انگشت شماری داشت. فروپاشی سریع دولتی که آمریکا 20 سال از آن حمایت کرده بود، دقیقا همان تصویری را ایجاد کرد که دولت دونالد ترامپ می خواست با توافق با طالبان مانع از آن شود: تصویر خروج دیوانه وار آمریکایی ها از کشور و رها کردن صدها هزار متحد افغان و خانواده هایشان. در حقیقت نه طالبان، که دولت شکست خورده تحت حمایت آمریکا بود که فرصت خروج با افتخار را از سربازان ایالات متحده گرفت.
ایدئولوژی ملت سازی شکست خورد؟
ملت سازی در افغانستان و عراق، احیای دکترین بی اعتبار شده در ویتنام بود. این دکترین باید در خرابه های ویتنام دفن می شد، اما به منظور ارائه توجیهی برای حمله به عراق و افغانستان و به عنوان راهنمای بازسازی دولت پس از پیروزی نظامی در میانه تلاش های دولت بوش برای تغییر شکل محیط سیاسی جهان در جهت تک قطبی ساختن آن، دوباره به کار گرفته شد. اما پیش شرط های موفقیت که در فیلیپین و ژاپن وجود داشت، در عراق و افغانستان وجود نداشت و سبب شد این سرمایه گذاری مانند ویتنام شکست بخورد.
شاید این مرتبه، آمریکا درس خود را گرفته باشد و «ملت سازی» یا «بازسازی لیبرال دموکراتیک» یک مرتبه برای همیشه در خرابه های جنگ دفن شود.
اما ایالات متحده نیز مانند دیگر قدرت های امپریالیستی، نمی توانست فقط جامعه افغانستان را نابود و به اشغال نظامی صرف اقدام کند. مجبور بود همانند همه پیشینیان خود، برای کاهش هزینه های اشغال نظامی و همچنین اثبات مشروعیت خود میان افغان ها و آمریکایی ها، در صدد بازسازی جامعه برآید. و مانند همه دیگر قدرت های امپریالیستی پیش از خود، ناگزیر روند بازسازی جامعه را مطابق تصویر ذهنی خود پیش برده و در نتیجه، به یک نسخه معوج از خود رسید.
واژه ای که سیاست گذاران آمریکایی برای این سیاست در نظر گرفتند، «ملت سازی» است بود. با این حال، واژه دقیق تری برای توصیف شیوه آمریکایی در مدیریت جوامع فتح شده وجود دارد که «بازسازی لیبرال دموکراتیک» است. موفقیت ظاهری آمریکا در اجرای این سیاست در فیلیپین و ژاپن بر دو شرط استوار بود: پیروزی کامل بر مقاومت و جلب همکاری نخبگان معتبر محلی در ایجاد نظم لیبرال دموکراتیک. و نبود همین دو شرط اولین شکست سنگین تفکر آمریکایی در ویتنام را رقم زد.
جان گرفتن دوباره تفکر قدیمی: ملت سازی در عراق و افغانستان
متاسفانه ایدئولوژی بازسازی لیبرال دموکراتیک با شکست در ویتنام دفن نشد و تنها برای مدتی کنار گذاشته شد. این ایدئولوژی در اوایل دهه 2000 و پس از حمله به عراق و افغانستان، جان تازه ای گرفت. عوامل متعددی در حمله به هر دو کشور دخیل بودند که از جمله آنها می توان به انتقام حملات 11 سپتامبر اشاره کرد؛ اما در واقعیت، روند امور در دو کشور اساسا فرصت های آمریکا برای تغییر شکل محیط سیاسی جهانی پس از جنگ سرد قلمداد می شدند.
حامیان این استراتژی «نومحافظه کاران» بودند که با پیروزی جورج دابلیو. بوش در انتخابات سال 2000، واشنگتن را تحت کنترل خود درآوردند. از شخصیت های اصلی آنها می توان به دیک چنی، معاون رئیس جمهوری، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع، و پل ولفوویتز، معاون او، اشاره کرد. وزیر دفاع حضور اسامه بن لادن در افغانستان را بهانه ای برای حمله به این کشور دید و در صدد مردتبط کردن صدام حسین با حملات 11 سپتامبر و حمله به عراق برآمد.
افغانستان و عراق قرار بود نمونه ای از توصیف رومی ها درباره «جنگ های الگو» در کتاب نمایشی نومحافظه کاران باشند: اولین قدم در از بین بردن «دولت های سرکش»، جلب وفاداری بیشتر دولت های وابسته یا جایگزینی آنها با متحدان قابل اعتماد، و ترساندن رقبای استراتژیک مانند چین از تصور رقابت با ایالات متحده. تمایل به استفاده از زور در عراق و افغانستان به گونه ای طراحی شده بود که استفاده از نیروی نظامی در آینده را به دلیل رعب و وحشتی که در دوست و دشمن ایجاد می کرد، غیر ضروری کند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه 1990 به نومحافظه کاران این فرصت را داد که یک جهان تک قطبی دائمی بسازند و آنها می خواستند از این فرصت استفاده کنند.
ناکامی در ویتنام فراموش شد و بازسازی لیبرال دموکراتیک بار دیگر به پروژه سیاسی پس از تهاجم تبدیل گشت. اما به رغم مباحصات درباره بازسازی لیبرال دموکراتیک، این پروژه هرگز در عراق آغاز نشد. پس از حمله، ایالات متحده سیلی از تبعید شدگان عراقی از غرب را به این کشور کشاند، اما دریافت که این نخبگان سیاسی هیچ پایگاهی در داخل کشور ندارند. پس از آن، یک شورش گسترده به رهبری اعضای سابق ارتش صدام آغاز شد که هرگونه توهم درباره شکست کامل جامعه عراقی را از بین برد. در نهایت با برکناری صدام، اکثریت شیعه که برای مدت زمان طولانی در حاشیه بودند، از فرایندهای انتخاباتی ایجاد شده توسط آمریکا برای ایجاد یک دولت فرقه ای استفاده کردند و سنی ها را به حاشیه راندند.
آمریکایی ها که نتوانستند شورش را متوقف کنند، با سران طایفه سنی در مناطق روستایی به توافق رسیدند و در صدد استفاده از روابط خونی برای کنترل شورش برآمدند. اما هدف اصلی این مناسبات «ضد شورش» که با ژنرال دیوید پترائوس مرتبط است، این بود که امکان خروج سربازان آمریکایی از عراق با توهم ثبات در این کشور را فراهم آورد. رویای یک عراق لیبرال دموکراتیک در هاله ای از ابهام بود و هرج و مرج، بی ثباتی و خلاء قدرت ناشی از حمله آمریکایی، فضا را برای ظهور داعش مهیا ساخت.
بازسازی لیبرال در افغانستان حتی مشکل تر از عراق بود. طالبان شکست نخورد و اساسا اولین پیش شرط یک بازسازی موفق حاصل نشدند. نخبگان محلی هم اعتباری نداشتند که بتوانند به شرکای قابل اعتماد پروژه لیبرال دموکراتیک تبدیل شوند. رژیمی که آمریکا سعی کرد به عنوان یک دموکراسی روی کار آورد، اساسا نتیجه سازشی میان سرداران بی اعتبار و قاچاقچی های مواد مخدر بود که قدرتی ورای شهرها نداشتند. طبق اظهارات ریچارد کلارک، مقام ارشد مبارزه با تروریسم در دولت بوش، حامد کرزای که دست نشانده آمریکا بود، در خارج از کابل و دو یا سه شهر دیگر اختیاراتی نداشت. ایالات متحده با یک توافق غیرقابل اجرا دولت مرکزی ضعیفی را در کابل روی کار آورد و جنگ سالاران قدرتمند مستقل که در اخاذی و تجارت مواد مخدر فعالیت می کردند، در خارج از شهرها متحد شدند. به عبارت دیگر، ایالات متحده یک دولت شکست خورده را جایگزین طالبان کرد.
در همین حال، طالبان یک رژیم موازی در بخش عمده افغانستان ایجاد کرد که وظایف اساسی دولت مانند اجرای عدالت را انجام می داد. یکی از فعالان برجسته حقوق زنان، در قیاس عملکرد حکومت طالبان با عملکرد رژیم تحت حمایت ایالات متحده گفت: «در استان های دورتر از پایتخت، نظام قضایی طالبان در موارد سرقت یا جنایات جزئی موثرتر از پلیس محلی عمل می کند. دادگاه های آنها به رهبری بزرگانشان برای یافتن فرد متخلف جلسه می گذارند و سپس سارق را وادار می کنند تا کالاهای سرقت شده را پس دهد؛ نتایجی که نیروهای پلیس محلی فاسد نمی توانند به آن دست یابند. فقر و دیگر مشکلات، رشوه را عادی کرده است.»
زندگی برای زنان مطمئنا در شهرها بهتر بود، اما ارتقاء حقوق زنان همام مشکلی مشابه دیگر شرایط لیبرال دموکراسی داشت: بسیاری از افغان ها به آن به مثابه انگی مرتبط با حمله آمریکا می نگریستند و می نگرند. رفیعه زکریا در این باره گفته: « فمینیست های سفیدپوست در داخل و خارج از دولت ایالات متحده تصمیم گرفتند که جنگ و اشغال برای آزادی زنان افغان ضروری است. منطق آنها این بود که مداخله نظامی چیز خوبی است و زنان افغان هم با آن موافقند. مشکل اینجا بود که فمینیست های افغان هرگز از مریل استریپ درخواست کمک نکردند، چه رسد به اینکه خواهان حملات هوایی ایالات متحده باشند.»
اتفاقی که احتمالا حتی طالبان را شگفت زده کرد، سرعت سقوط دولت در کابل پس از خروج آمریکایی ها بود. برخلاف تصور مطبوعات غربی از «حمله وحشیانه»، بازپس گیری شهرهای بزرگ توسط طالبان تا حد زیادی یک راهپیمایی مسالمت آمیز بود و تلفات انگشت شماری داشت. فروپاشی سریع دولتی که آمریکا 20 سال از آن حمایت کرده بود، دقیقا همان تصویری را ایجاد کرد که دولت دونالد ترامپ می خواست با توافق با طالبان مانع از آن شود: تصویر خروج دیوانه وار آمریکایی ها از کشور و رها کردن صدها هزار متحد افغان و خانواده هایشان. در حقیقت نه طالبان، که دولت شکست خورده تحت حمایت آمریکا بود که فرصت خروج با افتخار را از سربازان ایالات متحده گرفت.
ایدئولوژی ملت سازی شکست خورد؟
ملت سازی در افغانستان و عراق، احیای دکترین بی اعتبار شده در ویتنام بود. این دکترین باید در خرابه های ویتنام دفن می شد، اما به منظور ارائه توجیهی برای حمله به عراق و افغانستان و به عنوان راهنمای بازسازی دولت پس از پیروزی نظامی در میانه تلاش های دولت بوش برای تغییر شکل محیط سیاسی جهان در جهت تک قطبی ساختن آن، دوباره به کار گرفته شد. اما پیش شرط های موفقیت که در فیلیپین و ژاپن وجود داشت، در عراق و افغانستان وجود نداشت و سبب شد این سرمایه گذاری مانند ویتنام شکست بخورد.
شاید این مرتبه، آمریکا درس خود را گرفته باشد و «ملت سازی» یا «بازسازی لیبرال دموکراتیک» یک مرتبه برای همیشه در خرابه های جنگ دفن شود.
ملتسازی؛ مأموریت ناکام امریکا در افغانستان
شاهمحمود اندیشور۲۳ سرطان ۱۴۰۰

جو بایدن، رییس جمهور ایالات متحده امریکا، روز پنجشنبه، ۱۷ سرطان، گفت که بقای افغانستان در اتحاد سیاستمداران آن نهفته است و اگر سیاستمداران این کشور با هم کنار بیایند و متحد شوند، نظام افغانستان سقوط نخواهد کرد. آقای بایدن در ادامه صحبتهایش، افغانستان را کشوری خواند که در طول تاریخ متحد نبوده و هیچ قدرتی نتوانسته است آن را متحد کند. او همچنان تصریح کرد که هدف حضور امریکاییها در افغانستان، ملتسازی نبود. حقیقت اما این است که امریکاییها طی بیست سال حضورشان در افغانستان و هزینه میلیاردها دالر، حتا قادر به اکمال یک عامل ملتسازی هم در این کشور نشدند و در این مأموریت ناکام ماندند.
افغانستان تنها کشوری نیست که روند ملتسازی امریکایی در آن ناکام میماند؛ بلکه حافظه تاریخی از روند ملتسازی نشان میدهد که ایالات متحده در روند ملتسازی در کوبا، هائیتی، لبنان، فیلیپین و دیگر کشورهای جهان نیز ناکام مانده است. بنابراین، در نوشته حاضر با تبیین مفهوم ملتسازی، بیان میشود که کدام عاملها باعث تقویت ملتسازی میشود و چرا روند ملتسازی در افغانستان ناکام مانده است؟
ملتسازی چیست؟
پالیسیسازان، تعریفهای گوناگونی از ملتسازی ارایه کردهاند. برخیها ملتسازی را ایجاد وحدت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در یک قلمرو، تعریف کردهاند. برخیها هم آن را اتحاد دولت و جامعه گفتهاند که در آن «شهروندی»، عامل وفاداری به کشور تکملیتی باشد.
فرانسیس فوکویاما، فیلسوف پرآوازه و استاد یکی از دانشگاههای امریکایی، در تعریف ملتسازی میگوید: «منظور امریکاییها از ملتسازی، معمولاً همان دولتسازی با توسعه اقتصادی است.» گاهی ملتسازی در مفهوم دولتسازی به کار رفته است. در حالی که دولتسازی واحدی از ملتسازی محسوب میشود. بعضیها ملتسازی را استفاده از نیروهای مسلح در دوره پس از جنگ برای ایجاد و تحکیم دموکراسی تعریف کردهاند.
داکتر میرویس بلخی در کتاب «ملتسازی امریکایی؛ مقایسه افغانستان و عراق»، نوشته است: «مفهوم ملتسازی را میتوان فرایندی پذیرفت که طی آن، قدرت مشروع برای حفظ نظم، قانون و ثبات سیاسی در یک دولت ملی ایجاد میشود.» (بلخی، ۱۳۹۹: ۲۶) آقای بلخی در ادامه شرح داده است که با پذیرفتن این تعریف، روند ملتسازی چهار بُعد خواهد داشت: نخست، توسعه تدریجی احساس همبستهگی با دولت؛ دوم، گسترش روابط میان اجتماعها و انجمنها، گروههای کوچک و خردهفرهنگها در منطقههای مختلف؛ سوم: فرسایش تدریجی تعهدهای روحی، اجتماعی و اقتصادی سابق و شکلگیری الگوهای جدیدی که برای جامعه قابل پذیرش باشد و چهارم، توسعه زیرساختها، شبکهها و قانونها به خاطر تبادل دوطرفه مسألهها میان دولتها و ملتها.
با این حال، با نگاه اجمالی به تاریخ بیست سال پسین افغانستان، به خوبی میتوان دریافت که به خاطر بیغوری و بیبرنامهگی ایالات متحده امریکا و دولت افغانستان، روند ملتسازی در این کشور ناکام مانده است. امریکاییها هرچند که یک سلسله کارها را پس از سال ۲۰۰۱ به خاطر ملتسازی در افغانستان انجام دادند؛ مانند دولتسازی، تأمین امنیت، توسعه اقتصادی، کمکهای بشردوستانه، بازسازی، تقویت رسانهها و نهادهای مدنی و … اما به دلیل اینکه آنان مطالعه دقیق از جغرافیا و بافتهای اجتماعی و فرهنگی مردم این کشور نداشتند، نتوانستند این کارها را به صورت درست انجام دهند و در روند ملتسازی در افغانستان موفق شوند. مشکل بزرگ امریکاییها در طول بیست سال حضورشان در افغانستان، این بود که همیشه این کشور را از دید دیاسپورای افغانستانی (تحصیلکردههای افغانستان در خارج) مطالعه و از عینک آنان به این کشور نگاه کردهاند. این نوع نگاه امریکاییها به افغانستان، به چالشهای جدی فراراه روند ملتسازی در این کشور مبدل شد. حکومت فراگیر، تأمین امنیت، کمکهای بشردوستانه، تقویت رسانهها و نهادهای مدنی، بازسازی و توسعه اقتصادی، پیشزمینه و یا عاملهای ملتسازی است که امریکاییها در اجرا و تطبیق آنها هیچگاهی موفق نبودهاند.
عاملهای ملتسازی
۱- حکومت فراگیر: نخستین عنصر ملتسازی در یک کشور، ساختن حکومت فراگیر و همهشمول است که بتواند تمام قومها و اقلیتها را در اطراف خود جمع کند. زلمی خلیلزاد، یکی از اعضای جامعه دیاسپورای افغانستان بود که از همان آغاز پایههای حکومت را برمبنای تقسمهای قومی گذاشت. این کار رفته رفته مبدل به چالش بزرگی در برابر روند ملتسازی امریکایی در افغانستان شد. اکنون که بیست سال از عمر این دولت میگذرد، ما میبینیم که درزهای اجتماعی و همپاشیدهگی ملت در این کشور بیشتر شده است. با این همه، این درزهای اجتماعی و قومی وقتی بیشتر شد که داکتر اشرف غنی، یکی دیگر از اعضای جامعه دیاسپورای افغانستان با حمایت امریکاییها بر اریکه قدرت تکیه زد. برخورد قومی با مسأله آموزش و پرورش، تقسیم منابع، تأمین امنیت، تقرریها و بازسازی در دوره حکومت آقای غنی باعث بیشتر شدن شکافهای قومی و اجتماعی شده و روند ملتسازی را در افغانستان به چالش کشیده است.
۲- امنیت: عامل دومی که در روند ملتسازی مطرح است، امنیت یک کشور است. بدون تأمین امنیت، ممکن نیست که روند ملتسازی در یک کشور به اکمال برسد. تروریسم و قاچاق مواد مخدر از جمله عاملهای مهمی در اخلال امنیت افغانستان به شمار میرود. امریکا بیست سال پیش با شعار مبارزه با تروریسم و قاچاق مواد مخدر وارد افغانستان شد؛ اما حضور این کشور باعث از بین رفتن تروریسم و مواد مخدر نشد. آن زمان القاعده تنها گروه تروریستیای بود که امنیت افغانستان را تهدید میکرد؛ اما امروز در کنار این شبکه، طالبان، داعش و دهها گروه دیگر، آینده این سرزمین را تهدید میکنند. مشروعیت بخشیدن سیاسی امریکا به طالبان در سطح بینالمللی و امتیاز دادن به این گروه در میز گفتوگوهای صلح، باعث شد که طالبان بیشتر از پیش تقویت شوند و امروز ما شاهد سقوط پیهم ولسوالیها از سوی این گروه هستیم. از جانب دیگر، میزان قاچاق مواد مخدر و متضرران آن به مراتب بیشتر از سالهای نخست حضور امریکا با شعار مبارزه با مواد مخدر در افغانستان است. نبود امنیت یکی از عاملهایی است که باعث جبههگیریها و ایجاد شکافهای اجتماعی شده و روند ملتسازی را در این کشور به چالش کشیده است.
۳- بازسازی: بازسازی عامل دیگری در روند ملتسازی به شمار میرود. مهمترین نقش بازسازی در تقویت روند ملتسازی این است که باعث ایجاد شغل، زدودن بیکاری و تقویت مالی و اقتصادی شهروندان یک کشور میشود. به هر اندازهای که باشندهگان یک کشور مشغول و از نگاه مالی بینیاز باشند، به همان اندازه انگیزه ملت شدن در آنان جان میگیرد و روند ملتسازی تسهیل میشود. با وجود سرازیر شدن میلیاردها دالر کمکهای کشورهای جهان به افغانستان، تاهنوز در بخش بازسازی کار چشمگیر و قابل ملاحظهای صورت نگرفته است. عدم ساختوساز کارخانهها، استخراج معدنها، ساخت بندها و کارهای بنیادی دیگر، از جمله عاملهایی است که باعث ناکام ماندن روند ملتسازی در افغانستان شده است.
۴- کمکهای بشردوستانه: عامل دیگری که باعث تقویت روند ملتسازی در یک کشور میشود، کمکهای بشردوستانه است. این کمکها در جهت رفع فقر و تقویت مالی باشندهگان یک کشور صورت میگیرد و یا هم در جهت ساختوساز زیربناهای کشورهای پسامنازعه. همینگونه، وقتی پس از اختلافها و جنگهای داخلی در افغانستان، حکومت موقت روی کار آمد، میلیونها دالر از سوی جامعه جهانی و کشورهای بینالمللی به خاطر ساختوساز زیربناها و کاهش فقر در افغانستان کمک شد. اما این کمکها به دلیل بیبرنامهگی حکومت، عدم توجه جدی امریکاییها و ناظران خارجی به حسابهای بانکی رهبران احزاب و گروههای خاص واریز شد. تیکه داران قومی و احزاب سیاسی از این پول بیشترین سود را برند و فقیران فقیرتر شدند. با سرازیر شدن این پولها نه تنها اینکه دامن فقر از کشور برچیده نشد؛ بلکه همین گروههای خاص که بیشترین پول کمکشده را به جیب زدند، از آن در ایجاد شکافهای قومی و مذهبی استفاده کردند.
از سوی دیگر، فساد گسترده در درون حکومت باعث شد که بیشترین این پولها از سوی خود مسوولان حکومت و نظام حیفومیل شود. اگر امریکاییها از پولهای کمکشده درست نظارت میکردند و آن را در مسیر درست سوق میدادند، میزان فقر در افغانستان به صفر میرسید. اما با وجود پولهای سرازیرشده به افغانستان، بیشتر از نصف نفوس این کشور تاهنوز زیر خط فقر زندهگی میکنند. برای باشندهگان کشوری که با فقر دستوپنجه نرم میکنند و نان یک شبانهروز خود را ندارند، ملتسازی و ملت شدن هیچ اهمیتی ندارد. ملتسازی وقتی در یک کشور مفهوم پیدا میکند که شهروندانش غم آبونان را نداشته باشند.
۵- تقویت رسانهها و نهادهای مدنی: تقویت رسانهها و نهادهای مدنی یکی از عاملهایی است که روند ملتسازی را در یک کشور تقویت میکند. رسانهها و نهادهای مدنی از دستاوردهای مهم و قابل توجه امریکاییها و حکومت افغانستان در بیست سال پسین است که میشود از آنها به خوبی یاد کرد. رسانهها در خلق گرایشهای جمعی و روحیه ملت شدن نهایت موثر هستند. انعکاس برنامههایی مانند فوتبال، والیبال، کرکت و مبارزههای رزمی، ملتها را با هم نزدیک میکند و روحیه ملت شدن را در میان مردم افغانستان میپروراند.
چالشهای ملتسازی در افغانستان
در کنار درست مدیریت نشدن عاملهای ملتسازی در افغانستان، چالشهای جدی چون دولت ضعیف، تقسیم قدرت و تبعیض نیز گریبانگیر این کشور بود که باعث ناکام شدن روند ملتسازی شده است. هرچند پس از ۲۰۰۱ دولت جدیدی در این کشور شکل گرفت؛ اما آنقدر قوی نبود که بتواند روند ملتسازی را مدیریت و تقویت کند. قدرتهای محلی و حزبی در طی بیست سال گذشته برای حکومت مرکزی چالشهای جدیای را خلق کردهاند. حکومت مرکزی هیچوقت نتوانسته است که این قدرتها را به اطاعت عام و تام از خود وادارد و این کار همیشه روند ملتسازی را در کشور به چالش کشیده است.
از سوی دیگر، تقسیم قدرت چالش دیگر فراراه روند ملتسازی در افغانستان بوده است. از آغاز حکومت جدید تاهنوز همیشه اختلاف شدیدی بر سر تقسیم قدرت میان قومهای ساکن در این سرزمین وجود داشته است. تبعیض، چالش دیگری است که سد راه روند ملتسازی در افغانستان شده است. قومگرایی و تبعیض در ارایه خدمات آموزشی، امنیتی و تقرریها سبب شده است که اختلاف شدید و شکاف بزرگ قومی در میان مردم افغانستان ایجاد شود و این خود روند ملتسازی را در این کشور به ناکامی سوق داده است.
در نتیجه باید گفت که ملتسازی و ملت شدن یگانه عاملی است که میتوانست افغانستان را از جنگ و بدبختی نجات دهد و به یک کشور مترقی و مرفه مبدل کند. اما عدم مدیریت درست عاملهای ملتسازی در افغانستان و چالشهای فرا راه آن باعث شد که ملتسازی در این کشور ناکام بماند. ایالات متحده امریکا در افغانستان نتوانست که عاملهای ملتسازی را در افغانستان به صورت درست مدیریت کند. امریکا پس از بیست سال حضور در افغانستان، این کشور را در حالی ترک میکند که هر لحظه احتمال سقوط دولت و آغاز یک جنگ داخلی دیگر متصور است. بنابراین، آقای بایدن جز انکار از ملتسازی در افغانسان، چاره دیگری ندارد و میخواهد مأموریت ناکام کشورش را اینگونه توجیه کند.