ترکان در سرزمین هزار ادیان یاهندوستان

0
26

ترکان در سرزمین هزار ادیان یا هندوستان

عرفان افشاری

پیام آفتاب: هندوستان که خود هندوها آنرا «بهارات» می‌نامند؛ سرزمین هزار مذهب لقب گرفته است. علاوه بر آن هندوستان سرزمین تسامح و تساهل مذهبی هم است که شاید ریشه در طبیعت آرام و پربرکت و همچنین در عرفان خاص آن سرزمین داشته باشد.تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۴ اسد ۱۳۸۷ ساعت ۰۶:۴۹

ترکان در سرزمین هزار ادیان / عرفان افشاری

هندوستان که خود هندوها آن را «بهارات» می‌نامند؛ سرزمین هزار مذهب لقب گرفته است. علاوه بر آن هندوستان سرزمین تسامح و تساهل مذهبی هم است که شاید ریشه در طبیعت آرام و پربرکت و همچنین در عرفان خاص آن سرزمین داشته باشد.
شبه قاره هندوستان از چندین منظر برای جهانیان خصوصاً برای ما مسلمانان و علی الخصوص برای ما ترکان مسلمان دارای اهمیّت است:
۱-هندوستان آئینه‌ای از اعتقادات و باورهای و ادیان مشرق زمین است.
۲-هندوستان همیشه منبع الهامی برای فیلسوفان، حکما و شاعران ما و جهان بوده است.
۳-هندوستان به عنوان تاریخی‌ترین کشور بزرگ جهان در حافظه آسیایی‌ها سابقه‌ای از استعمار و کشورگشایی ندارد.
۴-هندوستان محل رویش «آئین بودا» بوده است که امروزه مهمترین آئین در آسیای دور و آسیای جنوب شرقی و چین محسوب می‌شود.
۵-شبه قاره هندوستان بیشترین جمعیّت مسلمان را در جهان به خود اختصاص داده است.
۶-هندوستان کشوری است که دو کشور پرجمعیّت و بزرگ مسلمان؛ بنگلادش و پاکستان از زیر ردای آن بیرون آمده و اعلام استقلال کرده است.
۷-مردمان مسلمان شبه قاره هندوستان (بنگلادش، کشمیر، هندوستان و پاکستان) مدیون حضور عرفا و مبلّغینی با ایمان و امیران و پادشاهان ترک زبان خوشنامی، مثل بابرشاه، اکبر شاه، و … می‌باشد.
حضور ترکان در هندوستان به ۲۰۰۰ سال قبل می‌گردد. یعنی زمانی که در قرن اوّل میلادی ترکان کوشانی از آسیای مرکزی برخاسته و با عبور از افغانستان به شمال غربی هندوستان رسیدند. آنها در طی کشمکشهای سیاسی و نظامی عاقبت جانشین سلاطین محلّی شدند. «جان بایر ناس» در تاریخ جامع ادیان می‌نویسد:
«یکی از پادشاهان بزرگ این قوم [ترکان کوشانی] به نام «کانیشکا» تختگاهش در پیشاور بود. وی درصد کشف حقیقت برآمد و پس از آنکه در اصول و فروع ادیان مختلف، از جمله دین زرتشتی، تحقیقاتی کرد، سرانجام به دین بودا درآمد و وجود او منشاء اثر عمده در انتشار بودیزم گردید.» (۱)
کانیشکار را به حق بعد از آشوکای هندی دومین مقّوم دین بودا دانسته‌اند. چنان‌که حمایتهای او باعث ترویج دین بودایی در تبت، آسیای میانه و بعدها چین و ژاپن و کره شد. مغولها هم دوباره به رهبر بوداییان تبت لقب داده‌اند؛ یکبار در قرن ۱۳ میلادی «قوبیلای قاآن» لقب «کو-ئو-شی» یعنی «معلّم کل» (۲) را اعطاء کرد و خود مذهب لامائیزم را پذیرفت و بار دیگر در قرن شانزدهم میلادی یکی از خانهای بزرگ مغول با دعوت از رهبر تبت و اعطا لقب «دالایی» به معنی «دریا» دین بودا را در سراسر مغولستان توسعه داد. (۳)
هندوستان از اهداف مهم غازیان مسلمان ترک بوده تا دین اسلام را ترویج دهند. آنها بالاخره در قالب قشون امپراطوری محمود سبکتگین ترک مجتمع شدند تا به قول «روبرت دانگ»، « «الله» را به جای مجسّمه‌ها بنشانند. محمود غزنوی اوّلین مسلمان غیر عرب بود که هند را گشود.
«در واقع مبارزانی که هند را فتح کردند مسلمانان غیر عرب اهل آسیای مرکزی بودند که در حوالی سال ۱۰۰۰ میلادی از گذرگاه‌های خیبر گذشتند. این مبارزان بتدریج حوزه‌های وسیعیتری را در کنترل خود گرفتند، تا اینکه در عهد مغولان، یعنی هفت سدة بعد، بخش اعظمِ این شبه قاره زیر حاکمیت مسلمانان یکپارچه شد. نخستین موجِ مبارزان مسلمانِ سمت شمالغرب، ترکها بودند که پادشاهی خود را در غزنه، در افغانستان، بنیان نهادند. یکی از این پادشاهان تُرک، محمود غزنوی، هفده بار یعنی تقریباً هر سال یکبار، به سرزمینهای حاصلخیز پنجاب تاخت. محمود را بعضی ماجراجو توصیف می‌کنند، زیرا معابد گرانبار و افسانه‌ای هندوان را ویران ساخت، مجسمه‌ها را در هم شکست و یاقوتها و مرواریدهایِ تزیینی آنها را به یغما بُرد. با اینحال، دربار محمود در غزنه با کتابخانه‌های متعدد و یک دارالحکمت، که فردوسی شاعر نامدار ایران در آن روزگار می‌گذراند، واقعاً مرکز فرهنگی بزرگی بود. عکس المعل‌های شدید محمود را در برابر معابد هندو باید از دیدگاه اعتقاد اسلامی بررسی کرد که ویران ساختن مُجسمه‌هایی که به جای الله، خدای یگانه، بودند، خود وظیفه‌ای دینی ب شمار می‌آمد.
بابُر، کشورگشایِ جدید از گرد راه رسید. بابر نیز از تُرکان بود، ولی مغولش می‌خواندند زیرا خون مغول در رگانش جاری بود. بابر از جانب پدر از نسلِ تیمور لنگ بود که لشکریانش در اواخر سدة چهاردهم به لاهور و دهلی هجوم آورده بودند.
بابردر جوانی به پادشاهی ناحیة کوچکی از اطراف کابل در افغانستان رسیده بود. به او خبر می‌رسید که اعیان و اشرافِ اطرافِ دهلی از سُلطان راضی نیستند و مداخلة خارجی را به خوبی می‌پذیرند. بابر فرصت را غنیمت شمرد و به پنجاب لشکر کشید و در ۱۵۲۶ میلادی در نبرد سرنوشت ساز پانیپات پیروز شد. فیلهای سنگین وزنِ قوای سلطان حریف سواره نظم بابر نبودند. قوای بابر با درهم شکستن ارتش یکصد هزار نفری راجپوت (هندو) اولین پیروزی خود را به دنبال گرفتند. ظرف یکسال، بابُر بیشتر بخش شمالی هند، از خیبر تا بنگال را زیر کنترل خود درآورد.
بدینسال، بابر ضمن نشان دادن مهارت در جنگ نخستین فرد از سلسله طولانیِ حکمرانان مغول شد، و امپراطوری اسلامی را بنا کرد که دو سده دوام آورد. اما بابُر، که قصه‌های قدرت فوق العادة جسمیش زبانزد همگان است، فراتر از یک سرباز خشن بود. آری، او می‌توانست همچون باد ۱۲۸ کیلومتر سوار بر اسب بتازد و در سر راهش از هر رودی با شتاب بگذرد. بازی چوگان را نیز بسیار دوست می‌داشت. مع الوصف، ا و مردی علاقمند به ادبیان و شاعر نیز بود. وی سنت زندگی شهری پیشرفته را آغاز نهاد که در سرتا سر جهان آوازه یافت. حتّی مشاعرة امروزه یا رقابت دست جمعی شاعران از طریق از حفظ خواندن آثارشان، سُنّتی که در عهد مغول پدید آمد، در پاکستان موضوعی است که با مسابقة قهرمانی فوتبال اهمّیتی همسان دارد. بابُر در ۱۵۳۰ م در سنّ چهل و هفت سالگی چشم از جهان فروبست. ظرفِ چند سال، پادشاهی بزرگی را پی افکند و سلسلة مغول را که دو سده بر هند حکومت کرد استقرار بخشید. در نظر پاکستانیها، دورة مغول عصر طلاییِ تاریخِ آنهاست.
پسر دلبندش، همایون، که جانشینش شد پادشاهی با استعداد و شیرین سُخن بود با اینهمه در نگهداری پادشاهی خود مشکلاتِ بسیار داشت.
بیشتر شهرت همایون در تاریخ شاید این باشد که پدرِ اکبر، شاهِ مغول بعدی، بود. چه، این دودمان، بدون اکبر، تنها سلسلة دیگری بود از حُکمرانانِ برجسته و خودکامه. این اکبر بود که حاکمیت مغولان را بر بخشِ اعظم شبه قارة هند وسعت بخشید؛ ولی عزّتِ خاطر او بیش از این است. دربارش همان شکوه و عظمتِ دربار الیزابت اوّل، ملکة انگلستانِ مُعاصر وی، را داشت. نخستین بار او هندوا ن و مُسلمانان را به کار با یکدیگر تشویق کرد. کمتر پادشاهی با چنین جذبه در خاطره‌ها مانده است.
اکبر در موقعیت دشواری که پدرش، همایون، به ایران گریخته بود به دنیا آمد، سیزده سال بیشتر نداشت که پدرش را در ۱۵۵۶ م از دست داد، و زنده ماندنش تا روزگار بلوغ درمیان دسیسه‌های درباریان و وزرایِ خائن به معجزه شبیه بود. از بخت خوش، فرماندهی قوی بنام بیرم خان به کمکش آمد و از پادشاهی وی دفاع کرد تا اینکه اکبر به اندازه کافی بزرگ شد و در سنّ هجده سالگی زمام امور را به دست گرفت.
چون اکبر از بسیاری جهات آوازه داشت، اغلب مردم این را که او، در درجة اوّل، یکی از بزرگترین فرماندهان، هم ردیف ناپلئون و سزار، بود فراموش می‌کنند. اودر امپراطوریش در برابر هر نوع گردنکشی، بی توجّه به اینکه در چه فاصله‌ای قرار دارد، چنان سریع واکنش نشان می‌داد که شورشها یکباره فرو می‌نشست. یکبار وقتی قاصدی باخبر شورش در گجرات، که ششصد کیلومتر از مرکز دور بود، از راه رسید اکبر با شتر سواران تیزرو، با سرعتِ هشتاد کیلومتر در روز از میان گرمای کُشندة ماهِ اوت بدان سو لشکر کشید. ظرفِ یازده روز به اردوگاهِ شورشیان رسید. اکبر در نیرویِ گشتیِ سواره نظام خود فقط سه هزاررزمنده داشت. با این حال در عرض یک ساعت برسپاه بیست هزار نفریِ شورشیان حمله بُرد و آنان را درهم شکست. این پیروزی، با آن فاصلة طولانی آن هم پیش از روزگارِ حمل و نقل موتوری، بی گمان، رکورد سریعی بود.
اکبر به اندازة قاطعیتش بی پروا نیز بود. وقتی یکی از اشرافِ خائن، صدراعظم دربارش را کشت و سپس به طرف وی نیز خنجر کشید، اکبر با یک ضربة مشت او را از پای درآورد. سپس نگهبانان را احضار کرد و دستور داد آن خائن را از دیوار قصر فرو بیندازند و بکشند.
به محض اینکه امنیت در امپراتوری برقرار شد، اکبر توجه خود را به ایجاد خدمات صادقانة داخلی مبذول داشت. این بازسازی اداری چندان موفق بود که در بعضی از نقاطِ شبه قاره تا پایانِ دورة بریتانیاییها در ۱۹۴۷ م دوام داشت و هدفِ نظامِ اکبر این بود که اشرافیت قدیمی زمیندار و فئودالِ موروثی را از میان بردارد. بزرگترین دستاورد اکبر آشتی دادن هندوان و مسلمانان بود. در طولِ سلطنتِ او حسِ وحدتِ چشمگیری میان تمامیِ مردم شبه قارة هند به وجود آمد، و موقعیت وی را نیز از موقعِ رهبر طبقة اقلیت حاکم (مسلمانان) به مقامِ واقعاً مورد قبول اکثریت هندوان تغییر داد. او این سِمَت را نخست با راه دادنِ هندوان در پستهای بالایِ امور داخلی زمینه چینی کرد. امپراتورانِ پیشین نیز هندوان را به خدمت می‌گرفتند، ولی به تعداد اندک و همواره در پُستهای فرعی تا نتوانند دربارة سیاستِ دولت سخنی بگویند. در حکومتِ اکبر، هندوان در فرماندهیِ عالی و تقریباً در سطحی برابر با مسلمانان مشارکت داشتند.
اکبر عشق به معماری را از بابُر به ارث برد، و دربسیاری از شهرها عمارتهای بزرگ ساخت ولی شگفت انگیزترین کارش برآوردن شهر فاتح پورسیکری بود که بر تلِ صخره ایِ نزدیک آگره در هند، که پیشتر چیزی در آنجا وجود نداشت، ساخته شد. عمارتهای بزرگ و تماشایی، منازل و یک مسجد، همه از سنگِ سُرخ به حیاطهای وسیع، دستگاه‌هایِ آبرسانی، حمامها، مدارس و بیمارستانها مُتّصل اند که در مجموع نوعی شهر آرمانی است. اکبر نزدیک به هفده سال دربار خود را دراین شهر برپا داشت و سپس به ناگاه در ۱۵۸۵ م مقّر حکومتِ خود را به لاهور انتقال داد.
به آسانی می‌توان فهمید که چرا بسیاری اکبر را بزرگترین حُکمران هند پس از آشوکا می‌دانند. اکبر فردی قوی، باهوش، باگذشت، سیاستمدار واز نظر سیاسی زیزک بود. با رهبری مقتدرانه و توأم با گذشت اکبر، نظمی اسلامی بر کشور سایه گسترد که هیچگاه به تمامی زدوده نخواهد شد. امّا دلیل دیگری نیز برایِ شناخت وی وجود دارد: او نخستین پادشاه شبه قارة هند است که به صورت شخصیتی زنده جلوه گر شده است. پسرش قیافة او را چنین توصیف کرد: «میان قامت بود، با چهره‌ای گندمگون، و چشم و ابرویی سیاه. زیباییش به هیکلش بود تا چهره اش، با سینه‌ای فراخ و دستهایی دراز…. صدایش زنگ دار بود، ودر سخنوری و روایت گری شوخ و سرزنده».
وقتی اکبر در ۱۶۰۵ میلادی درگذشت، شاهزاده سلیم وارث تاج و تخت پادشاهی شد و لقبِ جهانگیر بر خود نهاد. در جریانِ سلطنتِ شاه بعدی، شاه جهان، این امپراتوری به اوج تجّمل و شکوه خود رسید.
شاه جهان در ۱۶۲۸ میلادی در سن ۳۵ سالگی بر تخت نشست. سی وهشت سال بعد در زندانِ قعله آگراه، در حالی که به پهنة رود نزدیکِ تاجْ محل چشم دوخته بود، جان سپرد. پیش از آن، چهار پسرش، که شنیده بودند پدرشان بیمار است، هر یک بدین امید که پیش از مردن آن پیرمرد سریر پادشاهی را به چنگ آورند با یگدیگر به جنگ و نزاع پرداختند. اورنگ زیب، پسر سوم، با آمیزه‌ای از مهارتِ نظامی، تزویر و شقاوتِ بیش از اندازه، همة برادرانش را کُشت و پدر علیلش را در بُرج قلعة آگره زندانی کرد و پس از آن در ۱۶۵۸ م سریر پادشاهی را به چنگ آورد. اورنگ زیب هرگز عنایتی به پدر نکرد، اما پدر تا ۱۶۶۶ م با جانسختی دوام آورد.
در حالی که در جریانِ سلطنتِ خشک اورنگ زیب موسیقی، نقاشی و هُنرهایِ دیگر به ضعف گرایید او خود به ساختنِ مساجد مُباهات می‌نمود. یکی از این مساجد یعنی مسجد سلطنتیِ لاهور موسوم به مسجد پادشاهی، از بزرگترین مساجد دنیاست.
با مرگ اورنگ زیب در ۱۷۰۷ میلادی، امپراتوریش رو به تجزیه نهاد. خزانة کشور در اثر عملیات نظامی آنچنان خالی شد که سربازان بی دستمزد روزگار می‌گذراندند. به واسطة آنکه او به فرماندهانِ خود اعتماد نداشت آنها نیز حس وفاداری و همْ پیمانی به تاج و تخت را از دست دادند. سلسله حکومتهای کوتاه مدت و ضعیفی که پس از مرگ اورنگ زیب روی کار آمدند کار گردنکشی و بنا نهادن پادشاهیها را برای فرماندارانِ نظامی آسان ساختند.
در همین میان امپراتوران مغول در دهلی عاجزانه به تاج و تخت خود چسبیده بودند. قلمرو آنان به چند قطعه زمین در اطرافِ پایتخت محدود کشت. در ۱۷۳۹ امپراتوری لرزان مغول در برابر مهاجم بیگانه‌ای بنام نادر، شاهِ ایران، به زانو درآمد که پایتخت را به آتش کشید و جواهرات امپراتوری و تخت طاووس معروفِ کوه نور است که ماجراهای بسیاری را از سر گذارند. بعدها، سیخ‌ها موفق به بازپس گیری کوهِ نور شدند و آن را به لاهور بُردند. آنها، به نوبة خود این الماس بزرگ را به همراه کلیة قلمروهای خود به بریتانیاییها تسلیم کردند. برتانیاییها آن را برای ملکه ویکتوریا فرستادند و اکنون بخشی از جواهرات سلطنتی بریتانیا را تشکیل می‌دهد. سرانجام حکومت مغولان در ۱۸۵۸ م به پایان خود رسید.»(۴)
از میان پادشاهان ترک هندوستان، بابر شاه (۱۵۳۰–۱۴۸۳م) بیشتر از سایرین به کار شاعری و نویسندگی می‌پرداخت. بابر شاه که سلسله پادشاهی ترکان مسلمان هندوستان را به نام او «بابریان» هم نامیده‌اند؛ انسان برجسته‌ای بود که هنوز در میان مسلمانان پاکستان و هندوستان دارای جایگاهی برجسته است. او علاوه بر آنکه سیاستمداری صاحب نام و پادشاهی مؤسس بود؛ دارای معلومات دینی و ادبی عمیقی هم بود.
«او ضمن سرودن اشعار نغز ترکی بهترین نمونه‌های نثر ترکی را می‌نوشته و در ترویج و تکامل ترکی مؤثر بوده است. «بابرنامه» که‌شرح خاطرات اوست از نظر زبان ترکی شاهکار و از لحاظ محتوا یکی از آثار کلاسیک جهانی است. اشعار بابُر در سال ۱۹۱۷ م در پطروگراد [روسیه] چاپ شده است. در دیوانش اشعار فارسی نیز دارد. (۵)
در پایان شایسته است یکی از غزلیات بابر را با اندکی تغییر به زبان ترکی جدید با هم بخوانیم:
کیم گؤروبدور ای کؤنول اهل جهاندان یاخشی لیق
کیم کی اوندان یاخشی یوخ، گؤز توتما اوندان یاخشی لیق
گر زمانی نفی قیلسام عیب قیلما ای رفیق
گورمه دیم هرگز نیتاین بوزماند ان یاخشی لیق
دلربالاردان یاما نلیق گلدی محزون گؤنلومه
گلمه دی جانیمه هئچ آرام جاندان یاخشی لیق
باری ائلنه یاخشی لیق قیل، کی بوندان یاخشی یوخ
کیم دئیرلر، دهر آراء قالدی فیلاندان یاخشی لیق
یاخشی لیق اهلِ جهاندان ایسته مه «بابر» کیمی
کیم گؤروبدور ای کؤنول اهل جهاندان یاخشی لیق .(۶)
-عرفان افشاری، نشریه «بایرام» زنگان، شماره ۱، (خرداد ۱۳۸۶ / قیزاران آی)

منابع:
۱- تاریخ جامع ادیان، جان بایرناس، ترجمه علی اصغر حکمت، ویراستار پرویز اتابکی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران ۱۳۷۵ ص۲۱۴ و ۲۱۵.
۲–۳-همان صفحه ۲۴۳ و ۲۴۸.
۴-سرزمین و مردم پاکستان، روبرت لانگ، ترجمة داوود حاتمی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران ۱۳۷۲، چاپ اوّل، صفحة ۷۱ تا ۸۷.
۵-سیری در تاریخ زبان و لهجه‌های ترکی، دکتر جواد هیئت، نشر پیکان، تهران ۱۳۸۰، چاپ سوم، صفخة ۹۱.
۶-همان صفحة ۹۵.

پاسخ ترک

Please enter your comment!
Please enter your name here