هودج نشین کاروان شعر و سخن

0
179

گردانندگان محترم سایت وزین اولیگ!

درین اواخر جناب استاد سلیمان راوش طی مقالهٔ ارزشمندی اشعار دوکتور شفیقه یارقین دیباج را به اسلوبی واقعبینانه به برسی گرفته و جوانب خاص آنرا به خوانندگان معرفی کرده است. چون شفیقه یارقین از لحاظ کمیت و کیفیت اشعار و جسارت مبتکرانهٔ خویش در افادهٔ عوالم روحی زنان و نیز ترویج بدیهه سرایی در شعر، در مقام پیشاهنگ غزل و شعر نو در زبان اوزبیکی و دری قرار دارد، خواستم تا لطفا با نشر این مقالهٔ پرمحتوا، زمینهٔ آشنایی بیشتر خوانندگان سایت «اوزلیک» را با اندیشه های شاعرانهٔ این «هودج نشین کاروان شعر و سخن» مساعد بسازید.

بااحترام اکادمیسین شرعی جوزجانی

از سلیمان راوش

فرستنده : اکادمیسین شرعی جوزجانی

شفیقه یارقین «دیباج»

هودج نشین کاروان شعر و سخن

نبشته: سلیمان “راوش

(با یادداشت هایی ازرضابراهنی در بارۀ عشق و شعر عاشقانه و مختصری در بارۀ نقد

از داکتر حسین زرین کوب)

ازبام‌ بلند شب چو پرواز کنم

راهی به دل سپیده‌ها باز کنم

در جوی سحر بشویم اندام غزل

با شعر بداهه صبحم آغاز کنم

“دیباج”

شفیقه یارقین “دیباج” سالهاست که از بام شب و شب پرستی پرواز کرده و دل به کوچه باغهای سپیده بسته است. غزل را به نرمی نسیم خوشبوی سحر می وزد و بیدرنگ صبح را با آن می آغازد. او به قول مولانا نه شب است و نه شب پرست است که حدیث خواب گوید، بلکه همزاد آفتاب است و همه زآفتاب گوید.

دیباج تنها بانویی در افغانستان است که بیشتر از چهل اثر تحقیقی و آفرینشی در عرصۀزبان و ادبیات آفریده است.

اگر بخواهم فشرده یی از کارکرد های این بانو یاد کنم، اینهایند:

۱ ـدیوان ظهیرالدین محمد بابر (متن انتقادی) در بیشتر از (۵۰۰) صفحه شامل مقدمه یكصدو سی و هشت صفحه یی به زبان دری، لغتنامه، فهارس و تعلیقات، سال چاپ ۱۳۶۲.

۲ ـ دیوان نادره بیگم در بیشتر از (۳۵۰) صفحه شامل مقدمه یی بیشتر از یكصد و شصت صفحه به زبان دری، سال چاپ ۱۳۶۸.

۳ ـ سیمای میر علیشیر نوایی (كار علمی مشترك با محمد حلیم یارقین) به زبان فارسی، سال چاپ ۱۳۶۹.

۴ ـبابر منگولیگی (جاودانهگیبابر)، ( كارمشترك علمی بامحمدحلیم یارقین) سالچاپ ۱۳۷۲

۵- ترکی آتلر سوزلیگی (فرهنگ نامهای تركی)، ( كار مشترك با محمد حلیم یارقین)، شبرغان، سال چاپ ۱۳۷۷.

۶ ـ دیوان شاه غریب میرزا غریبی، با الفبای سریلیك (مقدمه و اهتمام)، تاشكند ۲۰۰۱م.

۷- زنده‌گانی و آثاركامران میرزا، (تز دكترا) تاشكند: ۱۹۹۹م.

۸ ـ دیوان بابر (تكلمه بر چاپ كابل دیوان بابر)، با الفبای سریلیك، تاشكند:۲۰۰۴م.

۹- در بارۀ زبان، خط و فرهنگ نویسی تورکی(اوزبیکی)، ( كار مشترك با محمد حلیم یارقین)، کابل ۱۳۸۶.

۱۰ ـ رباعیات مولانا جلال الدین محمد بلخی- رومی، ترجمۀ شعری به زبان اوزبیكی توسط دوكتور شفیقه یارقین، کابل: ۱۳۸۶.

۱۱ـ نی تیلماجی (ترجمان نی)، (ترجمۀ منثور و تلخیص شدۀ قصه های مثنوی به زبان اوزبیكی)، انتشارات انجمن قلم کابل: ۱۳۸۶.

۱۲ ـ ینه کوریشگونچه (به امید دیدار)، (مجموعۀ داستانهای کوتاه اوزبیكی)، انتشارات انجمن قلم، کابل: ۱۳۸۶.

۱۳ ـ بابرنامه (برگردان متن اوزبیکی با مقدمه و فهارس)، انتشارات اکادمی علوم، کابل: ۱۳۸۶.

۱۴ ـ بابرنامه (ترجمه به زبان دری، با مقدمه و فهارس)، انتشارات اکادمی علوم، کابل: ۱۳۸۶.

۱۵ ـ فرهنگ اوزبیکی به فارسی در ۲ جلد، (کار مشترک با م. حلیم یارقین) دارای (۱۴۳۲) صفحه، انتشارات سخن، تهران- ۱۳۸۶.

۱۶ ـ قیته توغیلگن پری کویلهیدی،ترجمۀگزینۀشعرهای فروغ فرخزادبه زبان اوزبیكی، انجمن قلم افغانستان، کابل: ۱۳۸۸.

۱۷ ـ آلیسدن بیر سیس، مجموعۀ شعرهای اوزبیکی، کابل: ۱۳۸۸.

۱۸ ـ دیوان شاه غریب میرزا غریبی، مطبعه اعتصام، كابل: ۱۳۸۸.

۱۹ ـ كامران میرزا نینگ حیاتی و ایجادی، (تز دکتورا)، مطبعه اعتصام، كابل: ۱۳۸۸.

۲۰ ـ اویغاق توشلر، مجموعۀ رباعیات و شعرهای اوزبیکی، کابل: ۱۳۸۹.

۲۱ ـ و ۶ مجموعۀچاپ شدۀ شعر فارسی و چندین مجموعۀ چاپ شدۀ شعر و داستان برای کودک به زبان اوزبیکی و فارسی.

اگر انسانی و محققانه به کارکرد های بانو دیباج پرداخته شودکمتر کسی ، جز یکی دو تن دیگر، به پژوهشهایی به این گسترده گی دست زده است.

اما چیزیکه از ارزش بالا و ستایشگرانه برخوردار است، اینست که، مرواریدی که در صدف سرشت بانو دیباج می درخشد، بی هیچ لکۀ تیرۀ تعصب، حسادت، بغض، خود سازی و خود مطرح کردن، قبیله گرایی و قومی اندیشی و مذهب گرایی است.

او بدون آنکه مخاطب مشخص داشته باشد به زن و مرد سرزمین خود وعده می دهد که:

مى آيم

گيسوانم با باد،

شعر آزادى را خواهد خواند

چشمهايم خورشيد،

دستهام عاطفه را،

هديه خواهد آورد

منتظر باش،

كه مى آيم

“ديباج”

قلب دیباج برای وطنش مانند موج های دریای آمو و هریوا و کوکچه می تپید و می تپد، ولی با همه امید ناامیدانه وقتی رخت سفر از میهن می بست می سراید:

میروم، اما نمیدانم کجا

در خزان برگریز یادها

یک صدا شاید به خود میخواندم

از دیار بی نشان ناکجا

میروم، اما شکسته، ناامید

میروم همراه من تنهایی است

کوله بارم پر ز حجم خاطرات

خاطرات تلخ جانفرسایی است

زان مزارستان که من بگریختم

شب ستاره، روز خورشیدی نداشت

آسمانش مرگ میبارید و غم

داشت ماتم ها، ولی عیدی نداشت

میروم، اما نمی پاشد کسی

بهر برگشت از قفایم کاسه آب

جاده ناهموار و پایم ناتوان

روحم اما دارد آهنگ شتاب

میروم، اما نمیدانم کجا

منزلم کو، آشنایم کیست، کیست؟

من که خود گم گشته ام در خویشتن

حاصل این جستجوها چیست، چیست؟

شفیقه یارقین دیباج

۲۳اپریل

۲۰۱۷

دیباج هرگز رسالت خود در برابر جامعۀ خویش را فراموش نکرده است. او همانگونه که داکتر رضا براهنی می نویسد:

«از شاعری انتظار می رود که:

اولاًــ بداند در چه دوره یی از تاریخ بشر و در چه عصری از تاریخ قومی خود زندگی می کند و قوم او یک دورۀ پنجاه یا شصت ساله که زندگی یک شاعر میتواند باشد، از او چه میخواهد. شاعری که در نقطۀ عطف تاریخ جهان و تاریخ قوم خود قرار گرفته،با شاعری که در شهر کوچکی زندگی می کرد و تاثیرات جزر و مدهای دریاهای دور را بر روی قوم خود و بر روی ادراکات و احساسها و تخیل خود نمی توانست حس کند، فرق می کند. شاعر باید بداند در چه لحظه و دوره و عصری از تاریخ زندگی می کند (این را می نامیم رسالت تاریخی و زمانی شاعر در برابر بشر و قوم و قبیله و ملت خود) چنین رسالت را در عصری که ما زندگی می کنیم، باید شاعر درک کند. در شعر گذشتهء ما این چنین رسالتی را تمام شعرا درک نکرده اند و کم هستند شاعرانی که چنین رسالتی را فهمیده باشند

ثانیاًــ بداند که چه چیز هائی زندگی محیط او را تشکیل می دهد. آیا ذهن او آیینه یی است برای جلوه های سراب یک کویر و یا آبگینه یی است در برابر جنگلی سر کش و رنگین و دریایی رنگین تر و سر کش تر ؟ و یا اینکه ذهن او جز از سنگ و کوه و دشت، از چیزی دیگر برداشت نمی تواند کرد؟ در واقع لازم است شاعر بداند که بر روی چه سر زمینی ایستاده است و با کرهء ارض در کدام منطقۀ آن رابطه پیدا می کند. ( این را می نامیم رسالت جغرافیایی و مکانی شاعر در برابر سر زمین خود که پاره ای است از زمین)

ثالثاً ــ به صمیمیت بر داشت و ادراک که خود از اجتماع و محیط زندگی و موقعیت طبقاتی متکی باشد و در این مورد جز روشن بینی و تعمق راهی در پیش نگیرد و به هیچ انحراف و تعصبی گردن ننهد و راه و رسم آزادگی پیشه کند و با خود با خودکامگی و قلدری و حقه بازی مخالف باشد و نیز انسان را از نظر اجتماعی و فلسفی در مقاصد و اصول محدود کننده ای مقید نکند ( این را می نامیم رسالت اندیشه ء اجتماعی شاعر.

رابعاًــ بداند در چه دوره از تاریخ ادبی قوم خود زندگی می کند. او باید نماینده ء کامل و جامع جلوه های راستین ادبیات زمان خود باشد، هم در شکل و قالب و هم در محتوا و مضمون. و در این راه هر دگرگونی را که برای شکل شعر مقتضی بداند، بنیان گذارد و به تکمیل آن همت گمارد، و هر مضمون را که برای خودش، به عنوان فرد، و افراد دیگر، به عنوان اجتماع لازم بداند، بی محابا در واژه ها بگنجاند. ( این را می نامیم رسالت ادبی شاعر در برابر تاریخ ادبیات جهان و تاریخ ادبیات قوم خود.)

…در شعر گذشتۀ فارسی، گویی همه چیز این دنیا به اطراف (رابطۀ مرید و مراد) دور می زند. مرید شاعر است و مراد، گاهی ممدوح، گاهی معشوق و گاهی دیگر معبود. گاهی هوس به دست آوردن انعام و یک کیسه طلا و چند اسب و شتر، و زمانی آرزوی وصال زن یا غلام پسری صاف صورت و خوش منظر، و زمانی دیگر، آروزی وصال آن معشوق ابدی و ازلی، شکستن دیوار، برداشتن حجاب از چهرۀ معبود و (من) را در ( او) و یا ( تو) ریختن و او را در (بیخودی) دانستن از طریق جلوه های کثرت به ذات پاک وحدت را جستن، مسیر حرکت محیط به سوی مراد را روشن می کنند. دو عنصر راستین شعر، یکی زندگی در طبیعت و ارائۀ عوامل آن زندگی، نه به خاطرچیزی دیگر، بلکه به خاطر خود همان زندگی، و دومی زندگی در اجتماع و تصویرگری حالات آدمی در اجتماع و در محیط زیست، در شعر گذشتۀ ما، اگر بکلی فراموش نشده باشند، چندان زیاد هم مورد توجه قرار نگرفته اند. اگر مثنوی ها و بعضی غزل ها و تشبیه ها و تغزل ها را از شعر پارسی مستثنا کنیم، می بینیم که تجربیات شاعر هرگز در چیز هایی که در میحط و موقعیت اجتماع می بیند، منعکس نیست. طبیعت و اجتماع اغلب فدای ممدوح و معشوق و معبود هستند. شاعر سر نوشت خود را با سر نوشت انسانهایی که در اطرافش زندگی می کنند، یکی نمی داند و به همین دلیل از زندگی واقعی توده های مردم در گذشته و مناسبات افراد با اجتماع، و حیات اجتماعی آنها تا حدی بیخبریم و شاید نثر کهن ما، بیشتر این قسمت از زندگی اجداد ما را نشان می دهد تا شعر ما که دهها برابر نثر حجم دارد.

و به همین دلیل گاهی این سخن (ابن یمین) در مورد شاعران کهن درست بوده است که:

غزل از روی هوس بود، قصاید ز طمع

نه طمع ماند کنون در دل تنگم، نه هوس

شاعر قدیم در موارد بسیاری شاعر اجتماعی نبود، شاعری خصوصی بود و به در باری و حتی اغلب به جای آنکه به زبان مردم هم عصر خود تکیه کند، از زبان ادبیات کمک می گرفت و به همین دلیل در شعر گذشته ، تقلید از روی تقلید می بینیم.»‍

اما دیباج زبان مردم خود را خوب میداند، چون زبان شناس است و پژوهش هایی در زبان دارد:

جدا شد دست و پا و قامت مغرور مرد من

ز بابايش به جز عكسی ندارد طفل شيرينم

بود عشق و وفا مَهرِ زنانِ پهنۀ دنيا

به جز تحقير و بيمهری نبوده مَهر و كابينم

اگر چه آرش و فرهاد و كاوه رفته از اينجا

وطن!گردآفريد استم، توماريسم و شيرينم

“دیباج”

داکتر رضا براهنی در پهلوی چهار رسالت، چهار مسؤولیت را نیز مطرح نموده، می نویسد:

«چهار رسالتی که از آن سخن گفتیم، چهار مسوولیت به وجود می آورند که بهتر است آنها را به ترتیب (مسوولیت زمانی)، (مسوولیت مکانی)، (مسوولیت اجتماعی) و (مسوولیت ادبی) نام نهیم.»

با تمام صراحت و اطمینان میتوان گفت که بانو دیباج هر چهار رسالت و چهار مسؤولیت را بسیار صادقانه در آثار نوشتاری و شعری خویش در نظر گرفته و به آن عمل نموده است.

این هم تازه ترین غزل ایشان

:

زیر آوارجنگگمشدهایم

گیج و بیحال و منگ، گم شده ایم

چقدر دود و آتشاستوجسد

بين بمب و تفنگ گم شده ایم

گاه در بین گرگ‌ها و گهی

در دهان نهنگ گم شده ایم

از دهان زهر مار می‌ریزیم

در چرند و جفنگ گم شده ایم

گرچه تاریخ ماست جعل و دروغ

پشت این نام و ننگ گم شده ایم

گاه سرخیم و گاه تار و سیاه

در میان دورنگ گم شده ایم!

فکر نو را خلاف دین گفته،

با مخ خورده زنگ، گم شده ایم

همه دارند می‌دوند، اما

ما و پاهای لنگ، گم شده ایم

وسعت دید ماست تا بینی

با چنین دید تنگ، گم شده ایم

یا به چر‌تیم، یا همیشه به خواب

یا که مست و ملنگ، گم شده ایم

با نخستین شکست، می‌شکنیم

بین دود و سرنگ، گم شده ایم

جای عصیان، نظاره گر هستیم

همه اش با درنگ، گم شده‌ایم

گرچه الماس و لعل و یاقوتیم

در دل سخت سنگ گم‌شده ایم

شفیقه دیباج

در کنار کردار و گفتار و پندار های اجتماعی، او هیچگاه این اندرز مولانای بلخ را فراموش نکرده است که گفته بود:

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود

بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد

بی‌جنبش عشق دُر مکنون نشود

پسینه اشعاربانو دیباج در سبک و سیاق های مختلف شعری و قالب های گوناگون از بیت، هایکو، دوبیتی، رباعی، سه گانی، چارانه، غزل، مثنوی تا وزن های نیمایی و سپید خیلی عاشقانه و ظریف اند. یگانه ویژگی شعر دیباج، آوردن مضامین بکر، تشبیه، استعاره و ترکیبات دل پسند است. به این رباعی توجه کنید که «نرمای خیال» را چه زیبا و بکر استفاده کرده است:

دنیای من است با تو، دنیای خیال

دنیای شکوهنده و زیبای خیال

پیراهنی از عشق به خود دوخته ام

آبی تر از آسمان، به نرمای خیال

دیباج/ ۱۶ نوامبر۲۰۱۷

و مهمتر از آن دیباج تمام تلاش خود را کرده است تا شعر زنانه بسراید و حس و عاطفۀ زن را بیان نماید:

نبودی، بالش خود را بغل کردم به جای تو

نهادم در خیال خود سرم بر دست های تو

فراری گشت خواب از چشم و تاب از پیکر سردم

تمام شب دعا کردم، دعا کردم، برای تو

سکوت تلخ و تنهاییِ بستر را به هم می‌زد

از آن سوی زمان نجوای نامم در صدای تو

سحر بیدار شد خورشید و نورانی سلامم داد

نسیم از جلگه‌ها آورد بوی آشنای تو

سپردم گیسوان یادهایم را به بارانی

که میبارید و میبارید از ابر هوای تو

تمام راه‌های زنده‌گی را با شکیبایی

گذر کردم که همراهت بیایم، پا به پای تو

بیا، کز بی‌حیایی‌های ذهن ناکسان پوشم

تن عریان شعرم را به دیباج حیای تو

تمام روز این اندیشه می‌آزرد روحم را

که امشب باز بالش در بغل گیرم به جای تو؟

شفیقه دیباج

یا این غزل :

در صددم که ره برم در حرمِ سرای تو

یا غزلی، مدیحه‌یی، سر‌کنم از برای تو

گاه به شانه‌های تو سر بنهم به دلبری

گاه کنم بهانه ها با دل مبتلای تو

تاب دهم به موی خود تا که شوی اسیر من

ناز بکش که تا شوم یکدله آشنای تو

پهنۀدشت خاطرت پرشودازخیال من

جنگل سبز خواب من پر شود از هوای تو

در شب انتظاری ات، در تب بیقراری ات

راه نمی‌بردکسی غیرِ من و خدای تو

در خم و‌پیچ جستجو، در تب و تاب آرزو

میرسد از چهار سو نام من از صدای تو

شهر به شهر میرود قصۀعاشقانهات

کیست که او خبر نشد از من و ماجرای تو؟

در خط سرنوشت من نقطۀابتداشدی

در خط سرنوشت تو می‌شوم انتهای تو

“دیباج”

پایان بخش نخست

بخش دوم

ـــــــــــــــــــــــــــــ

هودج نشین کاروان شعر و سخن

نبشته: سلیمان “راوش”

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدبختانه و باتأسف از آنجایی که مردم ما به ویژه نسل نوباوه، جنگ زده، مذهب زده، ملا زده، متعلق به تبارگرایی، زبان گرایی و سیاست پیشه گی و عدۀ زیادی هم فاقد استقرار فکری هستند، با عاشقانه نویسی و به ویژه اشعار عاشقانۀ زنان بدبینانه برخورد می کنند و عده یی اگر بدترین اشعار عاشقانه به ویژه از بانوان را می پسندند، نه به خاطر شعر شان، که به خاطر تصویرهای شعری است. این واقعیتی ست که نمی توان انکار کرد، به ویژه در فیسبوک. این برخی های مخالف شعر عاشقانه را داکتر رضا براهنی در نوشته یی زیر عنوان (جهان بینی جدید در عشق و عاشقانه) در کتاب «جنون نوشتن» واقعا مسخره کرده است و سخت بی باک نقد نموده است که اینجا من با اختصار نقل می کنم. او می نویسد:

«گویا برای گروهی سوءتفاهم پیش آمده که اگرشاعریدر شعرشاز عشق گفت، دگر کارش از نظر اجتماعی ساخته است و دیگر باید خط بطلان بر سراسر ذهنیت و جهان بینی اجتماعی او کشید، چرا که دیگر جهان امروز برای روشنگر، برای یک شاعر و یا یک منتقد خلاق، هیچ وظیفه یی جز مبارزه، آنهم مبارزه یی که سر و کاری با عشق، عشق خلاق و شکوهمند نداشته باشد، تعیین نکرده است. گویا ما داریم حسابها را با هماشتباه می کنیم و انگار داریم دنبال انسان بی عشق می گردیم و انگار در خود مبارزه، مبارزۀخودِ هستی در مقابل نیستی؛ مبارزۀ بودن در مقابل نبودن؛ مبارزۀ شدت وحدت عاطفی در برابر عدم فعالیت و عمل عاطفی هیچگونه شور و هیجان انسانی نمی بینیم. انگار داریم فراموش می کنیم که بدون شورو هیجان عاشقانه، از هر نوع،نمی توان، هرگز نمی توان، در هیچ مرحله یی، خود را مبارز قلمداد کرد. داریم اینطور قلمداد می کنیم که تو، توی شاعر، توی قصه نویس، توی نمایشگر، همین که از عشق سخن گفتی، دیگر تمامی،حس مبارزه علیه هر نوع ابتذال و بیداد را فراموش کرده ای، چرا که دنیای ما، نه دنیای عشق، بلکه فقط و فقط دنیای مبارزه است آنهم مبارزه یی که در آن هیچکس از عشق سخنی به میان نیاورد، هیچ کس عاشق نباشد، هیچ کس معشوق قرار نگیرد. همه فقط به سوی مبارزه، مبارزه با ابتذال و بیدادِ ابتذال کشانیده شوند، چرا که همۀ مردم، پس از آن که در نتیجۀ مبارزه از بین رفت، خودبخود، در یک دنیای مرفه، آزاد و سرمست کننده، به سوی هیجان های عشق کشیده خواهند شد. پس مردم، تا آن روز، عشق و عاشقی و سخن گفتن از شعر عاشقانه، موقوف! بعد از آن روز هرکاری دلتان خواست می توانید بکنید…

نمی دانم این طرز فکر ره آورد شرق است یا غرب، خودی است یا بیگانه، ولی خاستگاهش هرکجا

که می خواهد باشد، خود فکر، پدیده یی است بالقوه و بالفعل غلط. چرا که اولاً مضمون عشق، تا موقعیکه انسان با ماهیت فعلی خود بر روی زمین گام برمیدارد، مضمونی است انسانی، و هر انسانی به مقتضای ظرفیت و استعداد و پذیرش خود از این مضمون سهمی برده است، و چرا در بارۀ چیزیکه قسمتی از خمیره و سرشت متحرک او را تشکیل میدهد، حرف نزند؟ هرکس باید به نوبۀ خود، قارۀ نامکشوف عشق را برای خود کشف کند و دربارۀ آن حرف بزند و حرف های خود را با چنان قدرتی بزنند که دیگران نیز از آن سهم ببرند. ثانیاً هرکسی باید با زبانی در بارۀ عشق، و یا هر مضمون شاعرانۀ دیگر سخن بگوید که متعلق به دنیای معاصر خود باشد، یعنی محتوای شاعران عشق، باید در بافت زبانی امروز به خوانندۀ شعر ارائه گردد، باید محتوای عشق تمام خصوصیات معاصر را در بر داشته باشد و در ارائۀ آن از شکل ها، لحن ها، آهنگ ها و زبان معاصر استفاده گردد تا رابطۀ عشق امروز با عشق دیروز یا تصور ما از عشق دیروز از بین نرود؛ سنت عشق، شکل معاصر خود را پیدا کند و شعر از بخشی عظیمی از محتوای انسانی خود عاری نگردد؛چرا که عشق بخش عظیمی از محتوای زندگی را تشکیل میدهد. گفتم بالقوه و بالفعل. و بهتر است توضیح بدهد که اولاً انسان هنوز، ذهنیت عاشقانۀ خود را از دست نداده و اگر خود هنوزعاشق نشده باشد، از شعر عاشقانۀ گذشته بازهم لذت می برد. ثانیاً انسان، در حال ساختن یک ذهنیت جدید عاشقانه است، بدلیل اینکه برغم وحشت از ماشین و میلیتاریسم، و زندگی در میان اشیایی حاکی از بیداد تکنوکراسی، هنوز به سوی عشق کشیده می شود و حتی گاهیاز آن درراه مبارزه با ابتذال حاکم بر اذهان استمداد می کند و در کشاکش همین مبارزه است که جهان بینی جدید عشق را ارائه میدهد.

و دیگری اینکه عده یی می گویند که علت رخت بربستن عشق از شعر، در حال یا آینده، باید این باشد

که آن دیوار های آهنین بین عاشق و معشوق از میان رفته است، که دیگر لازم نیست که عاشق در هجران معشوق بسوزد و سر در کوه و بیابان بگذارد و فرهاد وار تیشه بر فرق کوه فرود بیاورد…به گمانم یک تصویر فاسد و گندیده و مریض ازعشق را غرب زدگی ما به ارمغان آورده است.می خواهند ما مردمان پوک و پوسیده و گندیده و بی بو و بی خاصیت، و خلاصه بی درون باشیم؛ یاپا درهوا و بی اتکا و حیوان بار بیاییم…می بینید که در واقع ما در مورد اقتصاد، سرنا را از سرگشادش زده ایم و اینکه دیگر ما وسیله هستیمو اقتصاد هدف،به جای آنکه برعکس باشد. تمام بی ارزشی بر گردۀ ارزش های ما سوار است. موقعیکه انسان شعور خود را از دست بدهد، موقعیکه انسان تبدیل به یک حیوان اقتصادی شود و به درخت و باغ و خانه و نور مثل حیوان بنگرد، یعنی در میان آنها بدون شعور بر ارزش عاطفی و معنوی آنها زندگی کند… موقعیکه بیست و چهار ساعت شب و روز انسان به منظور حرکت سریع بانک ها و ماشین های حساب برای گنده شدن دایرۀ شکم صاحبان سرمایه و برای حرکت سریع عقربۀ کار های غیر انسانی تقسیم بندی شود… شما این آخرین پایگاه شرقی خود یعنی عشق را از دست می دهید…

اما شاعری که از عشق سخن می گوید ما را به یاد خود مان می اندازد.»

مثلا در این غزل بانو دیباج تقریبا همه آنچه براهنی گفته مصدق است

:

بگذار تا بهارم در سینه ات کند گل

گیسوی آبشارم در سینه ات کند گل

بگذار روز‌هایت با من شود چو عید و

شبهای انتظارم در سینه ات کند گل

بگذار مثل خورشید- این حجم روشنایی

دیدارِ بار بارم، در سینه ات کند گل

بگذار چون ستاره چشمک زنان دوباره

لبخندِ نوربارم در سینه ات کند گل

بگذار مثل رؤیا در پشت پلک شبها

ياد گناهکارم در سینه ات کند گل

بگذار با گلویی خونین‌تر از شقایق

هر زخمۀدوتارمدرسینهاتکندگل

بگذار مثل قویی در برکه‌ات بمیرم

تا روح رستگارم در سینه ات کند گل

بگذار مثل ریشه، از لحظه تا همیشه

اشعارِ آبدارم در سینه ات کند گل

بداهه/ ۲۳ نوامبر ۲۰۱۹

شفیقه دیباج

هچنان براهنی تصریح می کند که چرا بگذاریم شاعر از عشق سخن بگویدو می نویسد:

«چون ما در میان اشیاء و حالات زندگی می کنیم که ما را به یاد خود می اندازد؛ شاعری که از عشق می گوید ما را بیاد هستۀ نخستین زندگی خود مان می اندازد.»

دیباج می سراید:

به شب خموشی من، تو طلوع یک صدایی

و چه حافظانه نامم به غزل غزل سرایی

چه حضور سبز سبزی به تن تخیل من

که شگوفه میبراری، که جوانه میفزایی

به نوازشت سپردم همه بیقراریم را

که به رگ رگم تو خونی، به نفس نفس هوایی

ز یخ دوگانه گیها همه پیکرم فسرده

بشکن یخ وجودم که یگانه آشنایی

همه مرغکان عاشق ز قفس برون پراندم

که تو ای قناری من، به قفس دوباره آیی

دل من زعشق پُر شد به خدا رسم به زودی

که تو قاصد محبت ز حریم کبریایی

۵نوامبر ۲۰۱۶

شفیقه دیباج

و یا در این رباعی که می گوید:

خورشید بیا،به بوسه بیدارم کن

از نور و صفای خویش پربارم کن

شب ها به امید دیدنت می‌خوابم

هر صبح بیا، بیا و دیدارم کن

۱ نوامبر ۲۰۱۹

شفیقه دیباج

در اینجا به گفتۀ براهنی «شاعر ما را به قلب حساسیت انسانی ما رجعت میدهد و ما در میان همهمه های توخالی، جیغ های شوم، چشم های وغ زده و وحشت زده، چشم های از حدقه برآمده، هیولا های سیمانی، بتنی، فولادی و آهنی، به یاد پاکی، خلوص و صفای خود می افتیم.»

مثلا در این دوبیتی ها و یک رباعی دیباج بانو ما پاکی و خلوص و صفای خود را چه قشنگ می یابیم:

صدای تو، ترنم های باران

برایم از ترنم ها بباران

تویی در زمهریر خاطراتم

طلوع گرم خورشید زمستان

**

اگر ابری، مه باران تو ‌میشُم

اگر بحری، مه طوفان تو میشُم

اگر مثل بهار از در درآیی

عروس گل به دامان تو میشُم

**

دو چشمم ابرِ بارانیست، ایدوست

نگاهم محوِ حیرانیست، ایدوست

تو خورشیدی و دیدار تو هر شب

حضور صبح نورانیست، ایدوست

****

به همراه طراوتهای باران

کویر خاطرم را سبز گردان

ز بوی عنبرینت مست گشته

فضای صبح و چای سبز فنجان

**

اگر با من سرِ دیدار داری

به همراه خودت چتری بیاری

دلم چندان ز ابر غصه پُر شد

که میبارم چو باران بهاری

**

رباعی:

چشم تو که آیینۀ یک ایمان شد

خورشید درون جان من تابان شد

هر شعر من از طراوت چشمانت

لبریز ترین میلودی باران شد

ش. ی. دیباج

۱۵نوامبر

۲۰۱۷

«شاعری که از عشق سخن می گوید، انسان را برای ما دوباره کشف می کند، بیگانگی ها را از بین می برد، پل های استوار عاطفی ایجاد می کند و در ستایش خود از هدف عشق، ما را به یاد تمام لحظات تاریخی می اندازد که اجداد ما، از طریق ارائه حساسیت های عاشقانۀ خود، انسانی را غنی تر کرده اند؛ ما به وسیله شاعری که از عشق سخن می گوید، زیبایی از دست رفتۀ خود را بازمی یابیم و احساس می کنیم»

دیباج بانو می سراید:

شعرِ تازه می‌خواند جویبار احساسم

عطرِ عشق می‌بارد برگ و بار احساسم

هر نفس شگفتن‌ها موج میزند در من

دامنم پر از گل شد در بهار احساسم

سبزِ سبز میرقصد با طلوعِ هر آوا

بال بالِ گنجشکان بر چنار احساسم

روی پلک‌ بیدارِ ماهتاب تنهایی

پرده میکشد خوابِ انتظار احساسم

ذره ذره از چشمِ آفتاب می‌ریزد

نور در رگِ مستِ تاکزار احساسم

صد ستاره خوشبختی، صد ستاره زیبایی

عاشقانه می‌چرخد در مدار احساسم

در جهان بی‌رنگی نقش‌های مانی را

میکشد به تردستی انکسار احساسم

گاه در فراسوی حجم سرد خاموشی

طرح شعله می‌کارد انتحار احساسم

زنده‌ می‌شود هردم نطفهٔتمنایی

در تپیدن نبض بار بار احساسم

……

سالها گذشت اما در خط میان‌سالی

‌دل بسی جوانتر شد، در کنار احساسم

شفیقه دیباج

درين محنت سرا جز خون و خاكستر نميبينم

ز كشت بي ثمر جز هرزه خار و خس نميچينم

اگر باد است، ويرانی؛ اگر باران، فروپاشی

به غير از مرگ و نابودی نمی‌آيد ز آيينم

ز خون فواره چندان شد به سوی آسمان بالا

كه رنگ سرخ ميتابد ز چشم ماه و پروينم

شبم آغشته با مرگ است و وحشتها و ظلمتها

بخواند جغد ويرانی به جاي مرغ آمينم

بهار از میهن زيبای من يكباره كوچيده

خزان بی هيچ تشويشی شده امروز گلچينم

جدا شد دست و پا و قامت مغرور مرد من

۲۴جون

«بدین ترتیب او به ما حیثیت خاصی میدهد که ما دیگر حاضر نمی شویم آنرا از دست بدهیم… شاعری که از عشق سخن می گوید در تجلیل خود از معشوق، زبان را پاک تر و پیراسته تر می کند… زبان را از قرادداد هایی که تکنیک جدید، به صورت وحی منزل فورمول های غربی برآن تحکیم می کند، نجات می دهد و زبان را به انسان،که جز قرارداد تحرک دایمی هیچ قرارداد دیگری نمی پذیرد، نزدیک تر می کند»

چنان که ما زبان شسته، آراسته و پیراستۀ بانو دیباج را در تجلیل خود از معشوق می خوانیم:

میشوم دریای آرامش، کنارِ لحظه‌ها

تا تو می‌آیی به خواب من سوارِ لحظه‌ها

لحظه‌ها پر میشود از خنده‌های آفتاب

چشم تو باشد اگر آیینه‌دارِ لحظه‌ها

صورتم پوشیده در شرم هزاران ساله است

پاک کن از چهرۀ خیسم غبارِ لحظه‌ها

جسم و روح شرم را باید بشویم بعد ازین

در زلالِ چشمِ سبزِ چشمه‌سار لحظه‌ها

هر چه بادا باد، دل را میدهم دستِ هوس

میروم سرمست، همپای فرارِ لحظه‌ها

میدرم پیراهنِ فرسودۀ پرهیزِ خود

تا که عریانتر برقصم با شرارِ لحظه‌ها

در میان بازوانت ذوب گشتم، خوبِ من!

جاری ام کن، جاری ام، در آبشارِ لحظه‌ها

شفیقه دیباج

۸نوامبر ۲۰۱۷

چیزی مهمی را که می خواهم در بارۀ آثار و اشعار بانو دیباج تذکر بدهم، اینست که زبان آثار او بدون تکلف های ادبی و تقلید از آثار کلاسیک است، او خیلی روان می سراید، اما شعرش با تشبیهات و استعارات و ترکیب های نو و دلپذیر همراه است. این فن و سبک و سیاق یکی از ویژگی های استادان برجستۀ ادبیات می باشد، یعنی دیگر مکتب هنر برای هنر فرسوده شده است. داکتر حسین زرین کوب در جلد اول نقد ادبی می نویسد:

«… این پندار خطایی بیش نیست. اگر فقط هنرمند میتواند اثر هنرمند دیگر را درک کند،هنر قراردادی و مواضعه یی محدود بیش نخواهد بود. در آن صورت هنرمند در ددنیای خود محصور، و با مردم بیگانه خواهد بود. زبان او را جز هنرمند کسی ادراک نخواهد کرد و او هرگزنخواهد توانست عواطف و افکار خود را نشر و القاء نماید. این خود با ماهیت هنر و هدف آن آشکارا منافات ومغایرت دارد. زیرا هدف و غایت هنر تعبیر از عواطف و افکار هنرمند به منظور القاء به دیگران است.

شاعر این عواطف وافکار را با الفاظ القاء می کند»

این ساده، زیبا و روان نویسی در همه آثار شعری بانو دیباج هویدا است. مثلاً در این غزل عاشقانه هیچگونه گره بندی واژگانی یا معنایی وجود ندارد. واژه ها و معناها با تمامت زیبایی خود مطرح و سروده شده اند

:

می‌بوسمت چنان که گلی آفتاب را

می‌جويمت چو ديدۀ بی‌خواب، خواب را

می‌خواهمت همیشه بدون بهانه یی

می‌نوشمت چو ماهىِ لب تشنه، آب را

شب با طلوع چشم تو پرنور می‌شود

خورشيد تا بوَد، چه کنم ماهتاب را؟

با تو تمام ثانیه ها غرق شادی اند

باید ز بال وقت بچینم شتاب را

پیوند ما كه پاکتر از آب و آتش است

بسپر به دست باد، گناه و ثواب را

سكر كلام تو كه مرا مست می‌کند

ديگر مريز در قدح من شراب را

تك بيتهاي من همه يكسر غزل شدند

آغاز تا به نام تو كردم كتاب را

شفیقه دیباج

چیز دیگری که از گفتن آن نمی توانم صرف نظر کنم و نگویم، اینست که در برابر شفیقه یارقین “دیباج” هیولای تبارگرایی و حسادت با تمام خشم، نیرنگ و فتنه گریهای خود از نخستین روز هایی که او بال و پر پرواز گشود و به بلند ای خرد و دانش و کار آشیانه ساخت، از سوی آدمهای هرزه و بی مایه که کاذبانه بنا بر تعلقات قومی و زبانی به شهرت رسیده بودند، تبارز نمود. او را که بی تعصب به زبان فارسی مثل زبان مادری اش اوزبیکی می نویسد و می سراید و در زبان پشتو مقاله ها و شعر ها نوشته است، اکثرن با نادیده گرفتن ها و پس زدن ها خواسته اند کنار بزنند و محدود یا مأیوس کنند، اما او باز هم راه روشن خود را پیمود و از زبان فارسی بهترین ترجمه ها را از فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، احمد شاملو و مولانا به زبان اوزبیکی ارايه داد و شعرهای بابر و کامران میرزا و غریبی و شاعران معاصر اوزبیک را به فارسی و پشتو به زبان شیوای شعر برگردان کرد.

اینجا لازم می بینم که در مورد نقد چیزی بگویم. اما آنچه من می خواستم بنویسم، تکرار آنچه خوانده و آموخته ام، بود. بنا برآن لازم دیدم برای آنهایی که دست به نوشتن نقد می برند، بخش هایی از یک منبع اصلی را بنویسم و بهتر دانستم از داکتر حسین زرینکوب نقل آورم، او می نویسد:

«نقد ادبی در دورۀ ما ضعیف و بیمارگونه است. آیین روزنامه نویسی رنگی از سبکسری و شتابزدگی بدان بخشیده است. حتی پاره یی از واقفان اهل نظر نیز در روزگار ما گمان دارند که در نقادی آنچه بیش از هر چیز، مایۀ کار منتقد است، دلیریست و آنجا که اهل نظر را چنین گمان افتد آن گزافه گویان و لاف زنان که گستاخی و بیشرمی را مایۀ دلیری می شمارند،پیداست که از این پندار چه مایه بهره خواهند برد و کدام دلیر گستاخی هست که در نفس خود آن قوت نبیند که بی هیچ بیم و هراسی دعوی دانش و مروت بکند. عجب آنست که امروز در همه کاری تخصصی و تبحری را لازم می شمارند و هیچ کاری نیست که کسی درآن بی هیچ صلاحیت به دعوی برخیزد.شاعری جز طبعروان، ذوق آفریننده می خواهد؛ و نویسندگی مایۀ فروان. آنکه سر پزشکی دارد، بی وقوفی دست به درمان نمیزند… تنها در نقادی است که قاعده و اصولی برای آن نمی شناسند و گمان می برند شرط توفیق در آن گستاخی و دلیری است. دانش و مروت را که نیز می گویند و ادعا دارند در واقع شرط کار نمیدانند.کدام منتقد دلیر و گستاخی است که به شوخ چشمی و بی باکی خود را کان مروت و سرچشمۀ دانایی نشناسد؟ آنجا که کتابی و یا اثری را باید انتقاد کرد، اگر منتقد به قدر کفایت دلیر و گستاخ باشد، در یک دم تمام زحمت و کار نویسنده و شاعر را خط بطلان می کشد وبرباد میدهد و اگر از دانایی و انصاف به گمان خویش بهره یی دارد، به اصلاح و تصحیح آن می پردازد. اما در این دانایی آشنایی با علم و موضوع کتاب گویی هیچ شرط نیست؛ کافی است که منتقد از دستور زبان به قدر شاگرد دبیرستان اطلاع داشته باشد تا معلومات را در کتابی که مورد نقد اوست “تمرین” کند با صطلاح ادیبان در باب ” یجوز و لایجوز” کلمات و الفاظ بحث نماید. اما اگر کتابی که مورد نقد اوست، اثر محتشمی صاحب نفوذ است، آنوقت است که منتقد دلیر در آن به دیدۀ انصاف می نگرد و اگر در آن عیبی و نقصی هست، به دلیری از آن چشم می پوشد…»

شفیقه یارقین “دیباج” رباعیات مولانای بلخی را با عین وزن و معنا به اوزبیکی ترجمه کرد. چند نقد و نظر در باره نوشته شد؟

اشعار فروغ فرخزاد را به اوزبیکی در وزن و فورم خودش برگردان نمود. کی چیزی نوشت؟ از دیگرهایش می گذریم.

در پایان چند غزل، دوبیتی ، رباعی و شعر پشتوی” دیباج “را چاشنی گویا تقدیم میدارم و نیز یاد آور می شوم که دکلمه های شیرین و دلپذیرش را با صدایش خودش در یوتوب و برگه اش میتوانید بشنوید.

این غزل از جنس غزلهای ذو قافیتین یا قافیۀدوگانهاست :

در سکوتی که نگاه تو سخن می‌گوید

میشود واژه غزل، بر لب من می‌روید

چون پرستو که پیِ لانۀخودبرگردد

دست من باز به دستِ تو وطن می‌جوید

شامۀ شعرمن ازموی تودراوج خیال

عطر گلهای شگوفای چمن می‌بوید

خوش به این چشم، که از چشم تو دنیا را دید

خوش به این اشک، که آلایش تن می‌شوید

دل من با تو به زیگنال خبر می‌رقصد

بی تو حتا که به آهنگ اتن می‌موید

** *

خورشید بیا و خانه ام روشن کن

با صبح، غم شبانه ام روشن کن

چندیست که نشگفته گل اشعارم

الهام بده، ترانه ام روشن کن

** *

برداشت سر از خواب شبانه خورشید

یک صبح پر از نشاط و امید دمید

از پشت شب بلندِ تنهاییِ من

با دسته گلِ روشنی از راه رسید

** *

صبح است و هنوز ادامه دارد شب من

پژمرده گل‌ خنده به روی لب من

خورشید به پشت ابر، پنهان تا کی؟

یا رب!تو مگر می‌شنوی یارب من؟

اینهم یک دوبیتی:

مرا خورشید مهمان کرده امروز

دلم روشن ز ایمان کرده امروز

چه زیبا خوشه هایی از ګل صبح

برایم چیده در خوان کرده امروز

شفیقه دیباج

شعر های پشتو:

کله، ناکله

ما په یاد لره جانان کله، ناکله

زه خو هېر یم له خپل ځان کله، ناکله

تا سره هره شېبه شنه پسرلی وم

بې له تا یم ژېړ خزان کله، ناکله

هر گړی چی راکوی راته دردونه

ولی نه کوی درمان کله، ناکله؟

کله خوب، کله قرار له ما نه یوسی

ستا دمېنی هر ارمان کله، ناکله

دغه تش تیاره ژوندون مې ستا یادونه

لکه لمر کوی روشان کله، ناکله

اې د مېنی په مذهب باندی کافره

وایه کېزی مسلمان کله، ناکله؟

زما مینه یو جنون دی چی خدای هم

ورته پاته شی حیران کله، ناکله

شفیقه دیباج/ ۲۰۱۳

لندی ها:

یو ځل په مینه راته گوره

چېنړی توله ستا په سترگو ووینمه

ــــــــــــــــ

دا ستا په سترگو کی جادو دی

چی ورته گورمه خپل ځان هم هیرومه

ــــــــــــــــ

زما لپاره په خندا شه

چی ستا لپاره تول گلان وخندومه

شفیقه دیباج/ ۳ جولای ۲۰۱۶

پایان

پینوشت ها:

۱ ـحلاج/ علی میرفطروس / ص ۱۸۴ و نیما یوشیج ـ چهار رسالت و چهار مسولیت داکتر رضا براهنی ـ ص ۴۴۳

۲ ـهمانجا / نیما یویشج چهار رسالت و چهار مسولیت رضا برهنی ـ ص ۴۴

۳ ـداکتر رضا براهنی مجله فردوسی سال ۵۱ فروردین شماره ۴۹

۴ ـداکتر حسین زرینکوب، نقد ادبی، جلد اول ص ۱۹

۵ ـ از مقدمۀ جلد اول نقد ادبی، اثر داکتر حسین زرین کوب

پاسخ ترک

Please enter your comment!
Please enter your name here