تحریف واقعیت های تاریخی را نباید مكتوم گذاشت – قسمت سوم

0
420

 

تحریف واقعیت های تاریخی را نباید مكتوم گذاشت –

 

قسمت سوم

نویسنده: غلام سخی سخا

تقاضایی که باید در قسمت های پیشین مطرح می گردید، عبارت از اینست که، اگر کسی به مدارکی دسترسی داشته باشد که نشان دهد، ګروه های دیګرا قوام کنونی افغانستان، در سده های هفتم و هشتم میلادی دردفاع از این مناطق (شمال- جنوب هندوکش) با مهاجمین اعراب می جنګیده است، لطفاً جهت آگاهی دوستداران حقیقت ارائه نماید.

نګاهی به ادعای دیګرآقای فرهنګ! مورخ ناصح ما دریک اندرز نیک و نصیحت پدرانهء خویش که درصفحهء (۱۱۸۷) کتاب شان قید است، شرط تحـقق وتامین وحدت ملی درکشوررا منوط و مربوط به بررسی صادقانهء تاریخ کشوربرمبنای مدارک واسناد دانسته است.

درین باب، تذکر این نکته را لازم می دانم که هر چند این مسئله به موضوع مورد بحث ما در ارتباط مستقیم نیست، اما تحقق وحدت ملی در یک کشور چند ملیتی، آن طوریکه مورخ فاضل کشور ګمان کرده تنها به تحلیل و بررسی صادقانهء تاریخ کشور خلاصه نمی شود. از نطر من تحقق عملی وحدت ملی دریک کشور کثیرالملله زمانی ممکن و مقدور است که گروه های مختلف اتنیکی ساکن در آن کشور، در کلیه زمینه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و زبانی از تساوی و برابری کامل و مطلق حقوقی برخوردار باشند.

بدیهی است که « برابری کامل و مطلق حقوقی» گروه های قومی ساکن در کشور، در چار چوب حکومت متمرکز که همه قدرت را در انحصار و قبضهء خویش دارد، به هیچ وجه ممکن و میسر نیست. نمی دانم به این مسئلهء مهم ، مبلغین وحدت ملی، خصوصاً آن عده برادرانی که با به راه انداختن پروگرام های تلویزیونی خواستار تحقق آن از طریق موعظه و تبلیغات اند، توجه کرده اند یا نه؟

کسانی که به راستی و از روی صداقت، طالب وحدت ملی در کشور اند، این مطلب را به نیکی می دانند و نیز می پذیرند که بدون انحلال حاکمیت تام و توتالیتر(حامی حقوق و امتیازات بس نا روای گروهی خاص، نابود کنندهء هویت های قومی و عامل اصلی تجزیه، خصومت و دشمنی در کشور) و استقرار سیستم فدرالی به جای آن (ضامن تساوی و برابری حقوق کلیه مردم، هویت قومی و تضمین کنندهء واقعی وحدت ملی در جامعه) تحقق عملی وحدت ملی در کشور ممکن نخواهد بود.

عدهء دیگری، در نوشته های خویش ادعا دارند که با پذیرش لسان شان به عنوان لسان واسط کشور، وحدت ملی تحقق می یابد. زهی خیال باطل و مسخره! در سیستم فدرالی، بدیهی است که زبان واسط برای افهام و تفهیم کاملاً ضروری است، اما این زبان باید داوطلبانه انتخاب شود و در پهلوی آن شرط، شرط مهم و ضروری دیګر غنامندی زبان است که باید از عهدهء نیازمندی های علمی، فلسفی، طبی، و تخنیکی بر آمده بتواند. درین صورت است که این زبان ارزش آن را دارد به حیث زبان ارتباطی جامعه قبول ګردد.

این بود برداشت شخصی ام از مفهوم وحدت ملی، به طور خلاصه عرض شد. حالا برمی گردیم به ادامهء مطلب اصلی.

نویسندهء دانشمند کشور در صفحات سی و هشت و سی و نه کتاب خویش «افغانستان درپنج قرن اخیر» چنین می نگارد: «در وسط سدهء هفتم میلادی،هنگامیکه دولت رو به انحطاط ساسانی درزیرضربات تازه دم اعراب مسلمان درحال ازهم پاشیدن بود٬ ترکان ازشمال وهندوان از شرق به افغانستان وارد شده هرج ومرج را که درنتیجهء سقوط ادارهء مرکزی رخ داده بود، شدت بخشیدند… درعین حال زمامداران شمال هند با استفاده ازفقدان قدرت مرکزی ٬ درجنوب هندوکش- خصوصا گندهارا- نفوذ نموده مرکزمقاومت را درآنجا دربرابر پیشروی عرب ها تشکیل دادند، که نفوذ ایشان را درین سامان برای مدت مدیدی به تعویق انداخت.»

در بارهء ورود هندو ها از مشرق تا جنوب هندوکش و تشکیل مرکز مقاومت آن ها در گندهارا علیه اعراب در وسط سدهء هفتم میلادی، جناب فرهنګ بر طبق عادت شان، درینجا نیز از افشاء منبع خود اجتناب کرده است. بی نیاز از توضیح است که نوشته های تاریخی بدون پشتوانه با اسناد و مدارک، تهی از ارزش و اعتبار می باشند. روایات و گزارشات موثق مورخان عربی حاکی است که کابل تا سال 870 میلادی در کنترول و ادرهء تورکان قرار داشته است.

موضوع دیګری که به ارتباط نوشتهء جناب فرهنګ قابل بحث دانسته می شود، عبارت « سقوط حکومت مرکزی» است. سوالاتی که درین باب ایجاب توضیح را می نمایند، به قرار آتی است:

۱– مورخ فاضل کشور نوشته اند که ورود ترکان از شمال سقوط ادارهء ادارهء مرکزی را شدت بخشیده است، مگر ایشان این پرسش را بی پاسخ گذاشته اند که این اداره در کجا موقعیت داشت؟

۲– کدام مردم حاکمیت ادارهء مذکوررا به عهده داشته، هند و اروپایی ها یا قوم دیگر؟

۳– توضیح داده نشده است که این اداره چګونه سقوط نموده است، در نتیجهء حملات اعراب یا طور دیگر؟

۴—آیا تاریخ از مقاومت خراسانیان در دفاع از سرزمین شان در برابر ترکان (همان طوریکه ده ها نمونه و مثال از مقاومت و در گیری ترکان در برابر اعراب در صفحات خویش ثبت دارد)، معلوماتی در اوراق خویش قید نموده است، یا خیر؟ اگر چنین چیزی وجود دارد در کجا است؟

5– در مورد ورد ترکان از شمال به خراسان درقرن هفتم فرضیهء جناب فرهنګ را بپذیریم یا اینکه ګفتهء دانشمند معروف ابوریحان بیرونی را؟

ابو ریحان بیرونی که بر خلاف مورخ کشور، از شهرت جهانی برخوردار است و کلیه آثارش هنوز هم  مورد استفاده دانشمندان و خاور شناسان غربی قراردارد، گفته است که در حدود شصت نسل است که ترکان در کابل حکومت کرده اند و ګفته وی مورد تائید و تصدیق مشهور ترین خاورششناسان واقع ګردیده است.

مورخ کشور آقای عبدالحی حبیبی در صفحه ۷۵ -۷۶ کتاب خویش « تاریخ افغانستان بعد از اسلام» قول البیرونی را چنین آورده است: در کابل پادشاهان تورک حکم می راندند که اصل ایشان را از تبت ګویند و نخستین شاه این سلاله بر هتگین بود…. بعد از آن بر این سرزمین مستولی شده اند که قرن ها از حکمرانی ایشان ګذشته و تا شصت نفر می رسند…. و من شنیده ام که نسب آن ها را بر دیبایی نوشته اند که در قلعهء نغزکوت موجود است، و خواستم بر آن آگاهی یابم، ولی بنابر سبب های ممکن نګشت. از جملهء این شاهان یکی کنک است، که بهار پشاور به او منسوبست، وی قصد رای کنوج کرد، ولی بالاخره از پیکار وی منصرف شد…. و آخر ایشان لکتورمان است که وزیر او از برهمنان بود، و کلر نام داشت که بخت مساعدش ګشت و اتفاقاً خزاینی را یافت، که به وسیله آن نیرومند ګردید. چون پندار و کردار لکتورمان نا پسندیده بود، و مردم از دست وی به وزیر شکایت بردند، بنابرین وزیر اورا زندانی کرد. و چون توانایی داشت بالاخره تخت و تاج را گرفت. بعد از او برهمنان دیګر به شاهی رسیدند….»

دروسط سدهء هفتم میلادی دولت پوشالی ساسانی، برخلاف گفتهء آقای فرهنگ درحال ازهم پاشیدن نبود، بلکه کاملاً ازهم پاشیده بود. چنانچه عبدالحسین زرین کوب درصفحه ( ۵۹) کتاب خویش « دو قرن سکوت» چاپ دوم با حسرت تمام درمورد نابودی کامل دولت ساسانی چنین می نویسد: فتح نهاوند درواقع راه تصرف تمام ایران را برروی اعراب گشود و این آخرین مقاومت منظم بود که دولت ساسانی دربرابر تازیان ازخود نشان داد. ازین پس دیگر نه دولتی درکاربود و نه کشوری…. پس ازآن نیز دیگرایرانیان را ممکن نشد که لشکری فراهم آورند و دربرابر عرب درایستد. همه چیزوهمه جا، دردست عرب بود وازین روی بود که عرب این پیروزی را فتح الفتوح خواند.» جنگ نهاوند در سال ۲۱هجری مطابق ۶۴۲ میلادی اتفاق افتاده است.( صفحهء ۱۹۳۰ جلد پنجم ترجمهء طبری، صفحه ۱۵۰۵ جلد پنجم ترجمهء تاریخ کامل) بناءً به رویت گواهی مورخان طبری و ابن اثیر و زرین کوب،میتوان به بی اساس بودن ادعای جناب فرهنگ، پی برد.

این ها و ده ها سوال دیګرموجود است که نیازمند پاسخ مستدل می باشند. طوریکه درفوق آمد درکلیه ولایات خراسان بر اساس اطلاعات موجود، عرب ها با ترک ها درګیری داشته است. بر اساس منابع مختلف، درزمان ورود مهاجمین اعراب درشمال هندوکش فقط یک دولت مرکزی تخارستان و چند دولت کوچک ولایتی وجود داشت. همین دولت های کوچک ازحکومت مرکزی تخارستان اطاعت می کردند. صفحه (۳۸۴۲) جلد نهم ترجمهء تاریخ طبری انقیاد شاهان نواحی اطراف تخارستان را به شمول تیرک طرخان مشهوربه نیزک و سبل وشد به حکومت مرکزی به اثبات می رساند. این مطلب در صفحه ۴۸۱ کتاب « ایران در زمان ساسانیان» تالیف آرتور کریستین سن ترجمه رشید یاسمین مورد تائید قرار ګرفته است. در صفحهء مذګور از قول مارکوارت چنین نوشته شده است: در تخارستان، مشرق بلخ، یبغـو سلطنت می کرد و امیری بنام شاد تابع او محسوب می شد. نیزک طرخان، که در بادغیس بود، مطیع این شاد به شمار می آمد.» بنابرین به ملاحظهء این نوشته ها می توان گفت که استعمال حکومات ملوک الطوایفی از جانب برخی مورخان کشور موردی ندارد.

برطبق منابع چینی و ارمنی و عربی حکومت تخارستان متعلق به ترکان و دارای دو پایتخت (بلخ و قندوز) بوده کلیه دولت های حوالی درچارچوب این اداره قرارداشته و از اوامر آن اطاعت می کرده است. هیچ گونه شک وتردید وجود ندارد که آقای فرهنگ ازین موضوع بی خبربوده باشد. اما با کمال تاسف عدهء از مورخین به این عادت نا پسند مبتلا اند که جائیکه حقیقت را به میل خویش موافق نمی یابند فورا یا به تحریف آن می پردازند و یا کوشش نهایی خودرا به کار می برند تا آن را کتمان نمایند. در بارهء حکومت ترکان تخارستان، ګزارش ها و نوشته های زیادی وجود دارد که فقط به نوشتهء زیرمورخ ایران پرست فرانسوی موسوم به « رنه ګروسه» زمانی اتشهء فرهنګی فرانسه در تهران بوده، اکتفا می شود. نوشتهء وی ثبوتی است مبنی بربی بنیاد بودن ادعای آقای فرهنګ. « رنه ګروسه» که درتوصیف وتمجید فرهنګ وتمدن ایران دست کم ازریچاردفرای ندارد، در صفحهء (۱۶۴) تاریخ خویش « امپراطوری صحرا نوردان» چنین می نویسد:

توکیوها [ترکان] در سال ۵۸۸ باختران یا تخارستان را مسخرنمودند و تا هرات پیش آمدند. اکرچه بنا بر روایات ایرانی ( چیزیکه درروایات ایرانی ملاخظه نمی شود راستی وحقیقت است. ت – م) قهرمان ایرانی بهرام چوبینه آن ها را باز راند، ولی توکیو ها از جنګ های داخلی که بعد بین بهرام وخسروپرویز دوم (۵۹۰) روی داد استفاده نمودند. بهرام که دروضع نا مساعد قرار ګرفته بود سرانجام خودرا درآغوش « توکیو» ها انداخت. درین آوان است که آن ها تسخیر تخارستان شمالی و هندوکش را پایان رساندند. در هر صورت می دانیم که درین تاریخ (۵۹۸-۵۹۷) این مملکت با دو پایتخت آن بلخ و قندوز دیګربه ایران تعلق نداشت و متعلق به توکیو های غربی بود». همین مورخ در حاشیهء همین صفحه از قول مورخ ارمنی بنام « سبوس» می نویسد: در سنوات ( ۵۹۷-۵۹۸) ایرانیان به فرماندهی سرداری موسوم به« سمپاد با گراتونی» به حملهء متقابل پرداختند و درسرزمین ترک تا بلخ پیش رفتند.»

ملاحظه می کنید مورخ ارمنی از خراسان یاد نمی کند بلکه از بلخ یاد نموده و آن را سرزمین ترک می داند. این گفته دلیل محکم دیګری است که بی بنیاد بودن ادعای دانشمند کشور مبنی برو رود ترکان از شمال در اواسط سدهء هفتم میلادی.

براساس نوشتهء دیگر همین مورخ یعنی رنه ګروسه که درج صفحهء (۲۱۳) کتاب فوق الذکر می باشد، یبغوی تخارستان یعنی پادشاه ترک و بودایی کیش کندوز در سنهء (۷۴۲) تقاضای را از امپراطوری چین می کند تا شاه کوچکی راکه در تبانی با تبتی ها راه بین « گیل گیت» و « کشمیر» را تصرف نموده بود ازبین بردارد. امپراطوری چین هم مطابق تقاضای پادشاه تخارستان قوای خودرا فرستاده وتبتی هارا بیرون می راند. براساس این نوشته حکومت متعلق به ترکان تخارستان تا سال (۷۴۲) یعنی یک قرن بعداز حملات متواترعرب نیزدوام داشته است

قبل ازپرداختن به جنگ های اعراب درجنوب کشور(مضمون قسمت چهارم این مقاله) نگاهی داریم به شرق یعنی سند وملتان و درگیری اعراب با ترکان درین مناطق.

پروفیسورمارکوارت درصفحه (۱۷۶) کتاب خویش «ایران در جغرافیهء بطلیموس» با نقل از        «بلاذری» نوشته است: درسال ۴۴هجری/۵-۶۶۴ میلادی، یعنی روزګار معاویه، «مهلب بن ابی صفره» موظف به جنگ هندوستان شد. نخست به « بنه» و«اهوار» رفت. « بنه» و«اهوار» میان ملتان و کابل واقع اند. درآنجا به دشمن رسید وبه آنان جنګ کرد. «مهلب» در بلاد « قیقان» به (۱۸۰۰۰) هزار سوار ترک برخورد کرد که براسبان بریده دْم برنشسته بودند نبرد کردند وهمه کشته شدند.« مهلب» ګفت: « چه چیز این بربرها را در بریدن دم اسبان ازما سریع ترکرده است». پس از آن دم اسبان را می بریدند واز مسلمین، او اول کس بود که بدین کار دست زد». برای صحت و سقم این ادعا به منبع اصلی مورخ مزبور مراجعه شد. درتعداد ارقام سواران ترک که مارکورت ذکر نموده با منبع اصلی اش تفاوت فاحشی به مشاهده می رسد. بلا ذری در صفحه (۶۰۳)کتاب خویش فتوح البلدان که ترجمهء فارسی آن در سایت وزین کتابخانهء فارسی موجود است، چنین می نگارد:

مهلب در بلاد « قیقان» با هجده سوار تورک که بر اسبان بریده دم سوار بودند تصادف کرد و آنان با وی بجنگیدند و همګی کشته شدند. مهلب گفت: کاری که این عجمان می کنند برای تند راندن از ما بهتر است. پس اسبان را دم برید و او نخستین کسی از مسلمانان بود که دم اسبان را برید.

ابن اثیر درصفحهء (۲۰۶۸) جلد پنجم تاریخ کامل خویش ازجنگ مهلب بن ابی صفره با ترکان درسند توضیحاتی دارد که قابل مراجعه می باشد.

در صفحهء (۶۰۳) ترجمهء فتوح البلدان فوق چنین آمده است: عبداله بن عامر در زمان معاویه بن ابی سفیان، عبداله بن سوار را به ولایت ثغر هند گمارد و به قولی این سمت را معاویه به وی داد. عبداله به غزای قیقان رفت و غنایمی به چنگ آورد و سپس نزد معاویه آمد و اسبانی از قیقان به او هدیه کرد و پیش وی بماند. عبداله باز به قیقان باز گشت و ترکان سپاه ګرد آوردند و اورا بکشتند »

دربارهء این جنگ، درصفحهء (۲۰۵۸) جلد پنجم ترجمهء تاریخ کامل ودرصفحهء (۷) جلد دوم ترجمهء تاریخ ابن خلدون توضیحاتی ارائه گردیده که قابل مراجعه می باشد. درتوضیح فوق ازهدیهء اسب های قیقانی به معاویه اشاره شده است.

دربارهء جنگ قیقان، آقای حبیبی در صفحات(۱۶۲-۱۶۳)« تاریخ افغانستان قبل ازاسلام» چنین نوشته است: ابن سمره بعداز فتح کابل، مهلب را سپه سالاری کرد و او درسال (۴۴) هجری ازکابل به فتح ولایت های شرقی روی آورد، و بنه و الاهور را بین ملتان وکابل گرفت و جنوبا تا قیقان پیش رفت…لشکریان مهلب دربلاد قیقان ( قلات بلوچ) با هژده سوار جنګی آن سرزمین مقابل شد و این هژده مرد دلیر تا دم مرگ جنگیدند وکشته شدند. چون یال ودم اسپان این سواران بریده بود، مهلب نخستین بار امر داد تا اسپان عربی هم بدان نمط دم ویال ببرند…» طوریکه ملاحظه می کنید مورخ مذکورازهجده سوارجنگی وازدلیری وجنګ آن ها تا مرګ اعتراف نموده است، اما یګانه کلمهء که مورد پسند ایشان واقع نګردیده و از متن منبع اصلی خویش قیچی نموده، کلمهء دشمن کوب            « ترک» است. آقای غبار هم در صفحه ۷۳ جلد اول « افغانستان در مسیر تاریخ» در بارهء جنگ اعراب در قیقان توضیحات مختصری ارائه کرده، مگر حاضر نشده نام دشمن خیالی خویش یعنی ترکان را به روی کاغذ بیاورد.

مورخ اخیرالذکر، چیز هایی را که اصلاً ارزش بازگویی را ندارد، به عنوان مسائل تاریخی در کتاب خویش انعکاس داده است.به طور نمونه، ایشان در در صفحه ۸۴ جلد اول « افغانستان در مسیر تاریخ» از «کرسی بالدار» فضل بن سهل و در صفحه ۶۸ همین کتاب از « بزرگی دندان» ربیع، قوماندان عرب، یاد می کند که هیچ کس به دانستن این قسم چرندیات، نیازی ندارد. او می نویسد: «این آدم [فضل بن سهل] مثل برمکی ها دارایی بسیار اندوخته و تجمل زیاد داشت ووقتیکه به دربار مامون می رفت در کرسی بالداری حرکت می کرد و چون خلیفه را می دید پیاده می شد…» شما بګویید آیا خواننده، به راستی به دانستن واقعیت های تاریخی کشور خویش ضرورت دارد یا حرف های بدرد نخور چون « بزرگی دندان» ربیع قوماندان عرب و « کرسی بالدار»فضل ؟

واقعیت های تاریخی که دانستن آنها مهم میباشد، کتمان گردیده است. ایشان، بیست و شش صفحهء جلد اول کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ»را به تشریحات ظهور اسلام و فتوحات مسلمانان عرب در سرزمین افغانستان کنونی و نقاط دیگر جهان اختصاص داده اند. با کمال تاسف، حتی از جمله بیست و شش صفحه و تقریباً در حدود ده هزار سطر، برابر سه سطرهم در بارهء فداکاری ها و قربانیان ترکان در خراسان، سیستان، کابل، زابل و تخارستان نوشته ای را نمی یابید! در حالیکه مورخین عرب چندین جلد کتب خویش را به درگیری های مسلمانان اعراب با ترک ها اختصاص اداده اند.

دزینجا قسمت سوم مقاله به پایان میرسد، اما سوال مهمی که لاجواب مانده و پیوسته ذهن مرا به خود مشغول ساخته  اینست که تقصیر جسد های آویزان شده در دار های قتیبه و یزید و سر های بریده شده در حملات و لشکرکشی های اعراب به سرزمین افغانستان کنونی، چه بوده که اسباب و موجبهء خشم و غضب، کینه و نفرت مورخین نخبه کشورما را فراهم نموده و در نتیجه نام آنان را از صفحات تاریخ حذف نموده اند؟ ممکن است جواب این سوال درین گفتهء عا لمانهء فیلسوف انگلیس برتراند راسل مندرج صفحه 130 کتابش بنام« منطق و عرفان» نهفته باشد: « بسیاری از تاریخ نویسان برجسته بیش از خیر، شر رسانده اند، زیرا که امور واقع را از دریچهء تعصبات خود شان مورد بررسی قرار داده اند».

ادامه دارد

 

پاسخ ترک

Please enter your comment!
Please enter your name here